|
دلتنگی ...
|
|
|
دلم برای سپیدارها تنگ شده ... برای جیک جیک گنجشککان عصرهای دل انگیز پاییز ... یک لحظه تنها بودن ، تنها نشستن میون هیاهوی گیج و گنگ تنگ غروب ...
دلم برای قدم زدنهای آرام و بی دلهره تنگ شده ... برای یک لحظه در سکوت و خلوت درختهای سبز چنار گم شدن ... برای صدای سارها ... توک توک ماهیهایی که لب حوض شنا می کنند ...
دلم برای خودم تنگ شده ... برای یک لحظه بی غم دنیا بودن ... روبروی نسیم خنک صبح نشستن ... رها بودن از همه چیز و همه کس ... سبکبار پرکشیدن ... دلم برای احساسهای شاعرانه قدیمیم تنگ شده ...
دلم می خواد از نردبون آسمون بالا برم .... بالاتر از ابرها ... اونجایی که دیگه هیچی جز صدای پر پروانه ها نیست ... اون بالا یه نفس عمیق بکشم و آسوده و بی خیال همه آدمهایی رو که می شناسم و نمی شناسم تماشا کنم ... و هی نفس عمیق راحت بکشم ...
کاشکی می شد ... کاشکی می شد ... |
|
شنبه بیست و نهم فروردین 1388
|
|
|
|
| |
|
بازگشت
|
|
|
از روزی که برگشتم همینطور داره شر و شر بارون میاد ... و منم دارم همینطور پشت سرهم آهنگ تو بارون که رفتی ... سیاوش قمیشی رو گوش می دم ... نمی دونم کی زودتر دست بر می داره ؟؟ آسمون یا من ... ؟؟ |
|
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388
|
|
|
|
| |
|
سفر
|
|
|
دارم به یه سفر می رم ... یه سفر دور و دراز ... نمی دونم عمرش چقدره .... چقدر میتونه باشه .... همش بستگی به خودم داره ... به خودم ... خیلی مضطربم ... نمی دونم چی میشه ... آخر و عاقبتم ... فقط میدونم که همه چیز داره پشت سرهم با یه حساب و کتاب معینی پیش میره که من از اون بی خبرم ... تا بحال اینقدر در مقابل سرنوشت احساس عجز نکرده بودم ... با اینکه هیچوقت به تقدیر معتقد نبودم ، حالا ، توی این سن ، دارم یاد می گیرم که توی این دنیای محدود یه چیزایی خارج از قدرت و خواست ما آدمها پیش می ره ...با یه چیزایی نمی تونیم مبارزه کنیم ... یه چیزایی رو هم هیچوقت نمی تونیم تغییر بدیم ... بدست بیاریم یا از دست بدیم ... |
|
|
|
| |
|
پری
|
|
|
بعد از مدتها امروز صبح باهاش تماس گرفتم ...
بهم میگه :نوشته هات رو دوست دارم ، می خونمشون ...
می گم : من که چیزی نمی نویسم پری جان ، یعنی نمی تونم که بنویسم بس که دست و بالم بسته هست !!!
می گه : باشه ... باز هم من از لای همون چند خط کوتاه ، همه حرفهای گفته و ناگفته ات را می خوانم ... تمام کلماتت را می شناسم ... آن روزها را ، کلماتت را به یاد می آورم ...
می گم : یادش بخیر اون روزها چقدر بیهوده می نوشتیم و می خوندیم و به هم یاد می دادیم که در مقابل پستی ها و بلندی های زندگی چگونه مقاومت کنیم ... هر دو شاگرد یک مکتب بودیم ... ولی حالا من کجا و تو کجا ...
چه کسی می داند ، کداممان به کجا می رویم ... |
|
|
|
| |
|
بی مهری گوگل
|
|
|
میون اینهمه وب سایتها و سرویسهای خارجی ، یه گوگل بود که یکم پرشین ها رو تحویل می گرفت و عید نوروز پارسال یه لوگوی هفت سین توی صفحه اولش گذاشته بود که امسال همین کارو هم نکرد ... پدر غریبی بسوزه !!!  |
|
|
|
| |