|
|
|
|
نه آنم که می خواهم باشم ...
نه آنکه فکر می کنم هستم ...
حتی آنکه تو فکر می کنی نیز نیستم ...
به آنکه تو می خواهی باشم نزدیک هم نیستم ... |
|
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
|
|
|
|
| |
|
عید آمد ...
|
|
|
از عید بدم میاد ... همیشه از عید بدم میومده ... مال امسال و پارسال نیست ... تا یادم میاد همین بوده ... از این شلوغی و هیاهوی خیابونا بدم میاد ... از نو کردن و نو شدن متظاهرانه ... بی هیچ دلخوشی ... تنها چیزی که برام توی این روزها لذت بخشه اینه که از پشت شیشه ماشین صورت آدمهایی رو که تند و تند یا با وسواس خرید عیدشون رو انجام میدن تماشا کنم ... توی صورت هیچکدومشون شادی نمی بینم یا حتی یه شوق کوچیک کودکانه ... همشون دارند وظیفه وار یه سری کارایی رو پشت سر هم انجام میدن ... همشون مجبورند ... باور کن اگه ازشون بپرسی نصف بیشترشون اصلا حوصله دید و بازدید و مهمونی رفتن ندارند ... دلشون می خواد چند روز تعطیلی رو همینجوری لم بدن جلوی تلویزیون و آجیل بخورند ... اصلا کاش همه روزا اینجوری بود ... همه تعطیل بودند ... کلا زندگی تعطیل بود ... آخ که چه حالی می داد ... |
|
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387
|
|
|
|
| |
|
عاشقی ...
|
|
|
آدما دو دسته اند : یه دسته وقتی عاشق می شن انرژی و انگیزه شون برای پیشرفت و بهتر کردن زندگیشون چند برابر میشه ، هدفهاشون رو مصرانه تر دنبال می کنند ... کار و تلاششون مضاعف میشه ... و هر روز بالا و بالاتر می رن ...
یه دسته هم وقتی عاشق می شن دیگه زندگیشون تعطیل میشه ، درجا می زنند ، میلی به پیشرفت نشون نمی دن ... انگار همه هدفشون از زندگی ، پیدا کردن همین عشقه بوده ... و حالا که پیدا کردنش دیگه هیچ وظیفه ای در قبال خودشون و زندگی ندارند ...
اینجور آدما اگه تو عشقشون شکست بخورن ، خیلی دیرتر به زندگی عادی برمی گردند ... وقتی هم برگردند ، می بینند که خیلی عقب افتادند ... |
|
|
|
| |
|
بر او ببخشایید...
|
|
|
بر او ببخشایید بر او که گاه گاه پیوند دردناک وجودش را با آب های راکد و حفره های خالی از یاد می برد و ابلهانه می پندارد که حق زیستن دارد ...
بر او ببخشایید بر او که از درون متلاشیست اما هنوز پوست چشمانش از تصور ذرات نور می سوزد و گیسوان بیهده اش نومیدوار از نفوذ نفسهای عشق می لرزد ...
|
|
پنجشنبه هشتم اسفند 1387
|
|
|
|
| |
|
اسفند من !!!
|
|
|
اسفند اومد ...
اسفند... ماه حادثه ، ماه تردید بی حاصل ، ماه هزاران حرف نگفته ، هزاران راز نهفته ... ماه سرکشی و مستی ، ماه رمز و راز ، ماه آغاز و پایان ، همه را خواستن و هیچ نداشتن ... ماه اتفاقهای بزرگ طولانی ، بی هیچ پریشانی ، بی هیچ پشیمانی ... ماه دیوانگی های ساده بی ریا... ماه من ... بلاخره اومد ...
اسفند ، دوستت دارم ... |
|
یکشنبه چهارم اسفند 1387
|
|
|
|
| |