تبليغاتX
رها از رنج

رها از رنج

ببخشید امروز چندم بهمنه ؟؟

ببخشید امروز چندم بهمنه ؟؟

دیشب بعد از مدتها تلویزیون رو روشن کردم ، از سر بی حوصلگی ـ چون هیچوقت تمایلی به دیدن برنامه هاش نداشتم ـ کانالها رو بالا و پایین کردم ... یه کانال داشت سرود انقلابی با تصاویری از اوایل انقلاب نشون می داد ، کانال بعدی برنا مه ای در تشریح دستاوردهای انقلاب ، کانال بعدی یه فیلم دهه بوقی در مورد ساواک ، کانال آخری هم میزگرد با حضور آقایان در مورد خاطرات دوران انقلاب و ... یه بار دیگه کانالها رو بالا و پایین کردم . همشون برنامه هایی بود که همیشه در ایام دهه فجر از تلویزیون پخش می شد ... یه لحظه خشکم زد ... با خودم گفتم مگه امروز چندمه ؟؟ فکر کردم زمان از حرکت ایستاده و هنوز دوازدهم سیزدهم یا فوقش بیستم بهمنه !! رفتم یه نگاهی به تقویم انداختم ، دیدم ۲۹ بهمنه !!!

یعنی اینا از اول بهمن که شروع می کنند برنامه های تبلیغاتی به خورد مردم می دن ... حالا دیگه از اینوری هم ول نمی کنند ... می خوان تا آخر بهمن هی غلط ملت رو جلوی چششون بیارن ...

چهارشنبه سی ام بهمن 1387 |

...

 

  آنکه پر نقش زد این دایره مینایی        

                                               کس ندانست گه در گردش پرگار چه کرد

سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 |

ماشین قدیمی

وقتی بابا ماشین قدیمی رو فروخت ، انگار یکی از اعضای خانواده رو از دست دادیم ... بار آخری که می تونستم ببینمش ، نزدیکش رفتم ... دستم رو روی بدنه محکم و خوشرنگش گذاشتم ... انگار داشتم نوازشش میکردم ... دستام رو گرفتم دور چشام و سرم رو چسبوندم به شیشه عقب و داخلش رو نگاه کردم ... صندلی عقب ، همونجایی که من و اونی که حالا از من خیلی دوره ، می نشستیم و بازی می کردیم ، حالا از همیشه جادارتر بود ... دلم می خواست غرورم اجازه می داد و قبل از رفتنش یه بار از بابا سوییچ رو می گرفتم و باهاش یه دور خلوت میکردم ... به تلافی تموم اون روزایی که حاضر نمی شدم پشتش بشینم چون برام قدیمی بود ... با اینکه فقط ۲ سال از من بزرگتر بود ... کار خوبی نمی کردم ... اون جوونیش رو توی مسافرتهای طولانی و کوه و کمر و جاده های سرد آذربایجان و جاده های گرم جنوب به پای ما گذاشته بود ... اون روزا واسه خودش سری تو سرها داشت ... اون روزایی که کارتون مورد علاقه بچه ها بلفی و لیلی بیت و چاق و لاغر بود ... واسه خودش عروسکی بود ... حقش نبود حالا که پیر شده ما اونو مثل یه مادربزرگ که به خانه سالمندان میره از خونه بیرون کنیم ... اونم فقط بخاطر این که دیگه جایی براش نداریم ... اون چند سال آخری که دم در می ذاشتیمش ، پیرتر و شکسته تر شده بود ... دلم براش می سوخت ... هیچکس دیگه حتی نگاهی بهش نمی انداخت ...

روزی که بردندش ... من نرفتم کنار پنجره ... طاقت نداشتم رفتنش رو ببینم ... انگار یکی از اعضای خانواده ام داشت برای همیشه می رفت ...

شنبه بیست و ششم بهمن 1387 |

با انگیزه !!!

این چند روزی که دوباره شروع به درس خواندن کردم ، می بینم در تمام این ۱۶ سالی که بدون انگیزه و هدف درس می خواندم ، عجب کلاه گشادی سرم رفته و از چه لذت عظیمی بی بهره بودم ...

چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 |

افسوس ...

آه، کودکی ... کودکی ...

   افسوس هیچگاه بازنمیگردی ...

سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 |

رهای سرخوش

تازگیها زدم به در بی خیالی ... صبح ها دیر از خواب بیدار میشم ، سعی میکنم به اون یک هزار شانسی که توی زندگی بهم روی آورده و من با کمال خامی و بی تجربگی از دستشون دادم ، به اون کارهایی که میباید در گذشته انجام می دادم و ندادم ، به همه چیزای خوبی که از دست دادم و دیگه نتونستم بدستشون بیارم ـ که یه بخش عمده ایش زمان هست ـ فکر نکنم . سعی می کنم به خاطر اونهمه کتاب نخونده ، درسهای تلنبار شده ـ بخاطر طبق برنامه پیش نرفتن و تنبلی کردن ـ عذاب وجدان نگیرم ... حتی دارم سعی میکنم دیگه مثل قدیم نسبت به کارم احساس مسئولیت نداشته باشم و مثل بقیه همه چیز رو راحت بگیرم ...

 و خیلی ریلکس روی صندلی توی بالکون بشینم و چای earl grey رو جرعه جرعه بنوشم و به گلدونهام برسم و قطرات ریز بارون و مه رو از پیشونیم پاک کنم و ریه ام رو با یک نفس عمیق پر از هوای تر وتازه و خنک کنم و از زندگیم لذت ببرم ...

دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 |

زن یکشنبه های خاکستری

اگه به من بگن برای یکبار فرصت اینو داری که یکی از اهالی وبلاگستان رو ببینی و باهاش ملاقاتی داشته باشی ... من از میون اینهمه وبلاگهای رنگارنگ ، این وبلاگ رو انتخاب میکنم ... چون واقعا کنجکاوم بدونم پشت ظاهر خاکستری این وبلاگ ... توی دنیای واقعی ... چه شخصیتی زندگی میکنه ...

درواقع یکی از سرگرمیهای من فکر کردن به اینه که نویسنده فلان وبلاگ توی دنیای واقعی چه جور آدمیه ... یا الان که من اینجا پشت کامپیوترم نشستم فلان وبلاگنویس که تازه آپدیت کرده کجای این کره خاکی هست و داره چیکار میکنه ... یا روزی میشه که فلان دوست وبلاگی رو ببینم ... حقیقتش همه وبلاگها و نویسنده هاشون برام جالب هستند و تا بحال اتفاق نیفتاده که وبلاگی رو بخونم و در مورد زندگی حقیقی نویسنده اون کنجکاو نشده باشم ... بخصوص اونایی که باهاشون رابطه نزدیکتری دارم ... اما اگه بخوام یکی رو انتخاب کنم در مورد این وبلاگ از همه کنجکاوترم ...

حالا دوست دارم جواب دوستانم رو هم بدونم . دوست دارم بدونم اگه یه روزی از اونا بخوان از میون وبلاگنویسها یکی رو برای ملاقات انتخاب کنند اونا دوست دارن کدوم وبلاگنویس رو از نزدیک ببینند !!

اگه بشه اسم اینو بازی گذاشت ، من کورال ، آلبا ، کفشدوزک، فیروزه و مونا جونم  رو به این بازی دعوت میکنم .امیدوارم دعوت منو بپذیرند ...

یکشنبه ششم بهمن 1387 |
رها

حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام ، با آفتاب رابطه دارم !

پيوندهاي روزانه

نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور

نامه های بدون آدرس

آموزش گام به گام خوراک و خوراک‌خوانی توسط وب‌لاگ‌نویسان فارسی

آگهي فروش برده

فید (خوراک) چیست؟ گوگل ریدر چگونه کار می کند؟

راه اندازی» خوراک فیدبرنری و خوراک شمار

سرنوشت عجیب !!

محاسبه مدت زمان زندگی شما ازروی تاریخ تولد شما

يك سال بعد از آتش سوزي مدرسه !!

مجوز نگرفتن رمان اسماعیل فصیح !!

مطالب اخير

فراموشی

وزیر زن بجای آقای هلو !!

ابطحی

همیشه

اندوه

کمترین سرود

مایکل جکسون

من باب احوالات اخیر ...