|
|
|
|
توی گودر بالای ۱۰۰۰ تا مطلب نخونده دارم ... نمی دونم با چه سرعتی می تونم بخونمشون ... نمی دونم اصلا با چه سرعتی ـ اگر بخونم ـ کی صفر میشه ... جالبتر از اون اصلا نمی دونم از کجا باید خوندن رو شروع کنم ... یعنی در واقع نمی دونم کدوم وبلاگ برام جذابیت بیشتری داره ... به غیر از وبلاگهای دوستان ، تموم اون یکصد وبلاگی که ساب کردم ـ و البته از لحاظ موضوعی هم هیچ سنخیتی با هم ندارند ـ برام علی السویه هستند ... شیطونه میگه همه رو mark all as I read بزن ... ولی مگه میشه اینهمه خوندنی رو نخوند ... |
|
سه شنبه دوازدهم آذر 1387
|
|
|
|
| |
|
نظریه
|
|
|
یا تمام وبلاگنویسها افسرده هستند ...
یا انسانها وقتی افسرده می شن رو به وبلاگنویسی میارن ...
یا تمام وبلاگهایی که من می خونم ... بوی افسردگی میده !!! |
|
سه شنبه دوازدهم آذر 1387
|
|
|
|
| |
|
خنده در تاریکی
|
|
|
بعد از یه ماه جدایی محض از اینترنت ، بعد از اینکه یک ماه حتی دستم به دکمه power کامپیوتر هم نخورده ... حالا که گودر رو باز میکنم ، میبینم چه اتفاقاتی افتاده ، چقدر زندگی هنوز در جریان بوده ... وقتی صفحه وبلاگم رو باز میکنم ، خنده ام میگیره ... از سوت و کوری وبلاگم خنده ام میگیره ... با خودم فکر میکنم این وبلاگها همه آیینه نویسنده هاشون هستن ... وبلاگ آدمی مثل من باید هم اینچنین باشه ، اگه نباشه جای تعجب داره ...
پی نوشت :
همه اتفاقات خوب درست همون موقعی میفته که دیگه همه امیدهات مردند ، همه درها به روت بسته شده ... همون وقتی که دیگه از معجزه هم مایوسی ... همون موقع ، اتفاق میفته ... همون موقعی که دیگه خیلی دیره ... |
|
|
|
| |