تبليغاتX
رها از رنج

رها از رنج

غم ملت

 

غم این خفته چند ، خواب در چشم ترم می شکند ...

دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 |

تقابل

هرچقدر که این شادمهر عقیلی رو دوست دارم و به نظرم پسر cute و جذابی میاد . از این محمدرضا گلزار و ادا و اطوار مصنوعی و چهره خشک و نگاه نخوت بارش بدم میاد ... همه دنیا اینو قبول دارند که برای جذابیت تنها زیبایی کافی نیست !!

شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 |

لذتهای من !!

اینجا برام شده محلی برای خوندن ... هر چند روز یه بار یه لینک جدید به اون گوشه صفحه اضافه میکنم ... عصرها سری میزنم ... صفحات رو باز میکنم و میخونم و لذت میبرم ... لذت به معنای واقعی کلمه ... این خلوتم رو با کلمات و اندیشه ها دوست دارم ... تفاوت انسانها رو ... طعم چای رو وقتی جرعه جرعه مینوشمش ، دوست دارم ... با خودم فکر میکنم اگر این موهبت خوندن نبود ، دنیا چه لذت عظیمی رو کم داشت ...

سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 |

پرنده

پارسال همین روزا بود که به این خونه اومدیم . هوا هنوز اونقدر گرم نبود که نیازی به روشن کردن کولر باشه . باز کردن در و پنجره ها کفایت میکرد . بخصوص که شبها نسیم خنک و ملایمی هم از سمت شمالی خونه میوزید . پارسال این موقع خیلی بی خواب بودم . شبها که همه جا رو سکوت فرا میگرفت . توی تاریکی شب صدای یه پرنده رو می شنیدم که لطیف و زیبا آواز میخوند . میومدم روی بالکن و اطراف رو نگاه میکردم . میخواستم بدونم صدا از کجا میاد . اوایل فکر میکردم پرنده خوش صدا متعلق به یکی از ساکنین آپارتمان روبروییست . شبها که چیزی دیده نمی شد . صبحها میومدم و بالکنهای آپارتمان روبرو رو نگاه میکردم . ولی اثری از قفس پرنده یا هرچیزی که نشونی از وجود یه پرنده باشه نبود . خودم رو دلخوش میکردم که پرنده آزاده و روی یکی از اون درختهای بالابلند لونه داره ... و باز هر شب به آوازش که توی سکوت و تاریکی شب برام دلنشین بود گوش میدادم . تابحال پرنده ای به این خوش صدایی ندیده بودم ، یا شاید هیچوقت برام آواز یه پرنده اینقدر جذاب و گوش نواز نبود ... مثل یک موسیقی روحانی ... 

 روزا گذشت و زمستون رسید و دوباره همه در و پنجره ها بسته شد ... پرنده هنوز بود ... گاهی صداش رو می شنیدم ... تا اینکه برف سختی اومد و همه جا رو یخ و سرما فراگرفت ... نمی دونم چی شد که دیگه صدای پرنده نیومد ... روزا میرفتم روی بالکن و برفها رو پاک میکردم و براش خرده های ریز نون میذاشتم ... شاید الان گرسنه باشه ... شاید توی برف و یخ چیزی برای خوردن پیدا نکرده باشه ... ولی خبری از پرنده نبود ...

دیشب که پنجره رو باز کردم و پرده ها رو کنار زدم ... نور مهتاب روی تختخواب پهن شد و بوی بارون و خنکی نسیم  که به صورتم خورد ، صدای چهچهه ای رو شنیدم ... گوشام رو تیز کردم ... حتی برای تشخیص صداش روی تختم دراز کشیدم و چشام رو بستم ... نسیم ملایم روی بدنم می وزید ، پرنده من برگشته بود ... 

یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 |

مسابقات رالی قهرمانی کشور

 

اگه گفتید ماشین ما کدومه ؟؟

سه شنبه هفتم خرداد 1387 |

یادمان

خیلی برام لذت بخشه ، خاطره اون روزی که ساعت ۷ صبح وقتی خواب بودم آروم ازم خداحافظی کردی و تا ساعت ۱۱ شب حتی یه لحظه هم فرصتی پیدا نکردیم که همدیگه رو ببینیم ... ساعت ۱۱ شب که رسیدی خونه اینقدر خسته بودی که شام نمی تونستی بخوری ... ولی من به زور قهوه و آجیل خودم رو بیدار نگه داشته بودم تا باهات حرف بزنم ... من طبق معمول روی کاناپه لمیده بودم و کانالهای مزخرف ماهواره رو عقب و جلو میکردم و تو اون پایین روی قالیچه جلوی تلویزیون چهارزانو نشسته بودی و گاهی به من و گاهی به صفحه تلویزیون نگاه میکردی و چیزی میگفتی و میخندیدی ... چقدر اون شب خندیدیم با صدای بلند... و همسایه پر سر و صدای روبرویی حتما با خودش گفته : امشب خانم و آقای آروم و مودب چه بی پروا شدند !! ساعت یک و نیم که برای خواب آماده میشدیم ، من هنوز متحیر بودم ... متحیر از اینهمه احساس نیازم به تو ... فقط برای همون شب ... با اینکه میدونستم فردا باز با هم هستیم ... نمیدونم چی من و تو رو بیدار نشونده بود برای اونهمه حرفهای معمولی روزانه ...

شنبه چهارم خرداد 1387 |
رها

حرفی به من بزن
من در پناه پنجره ام ، با آفتاب رابطه دارم !

پيوندهاي روزانه

نامه های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور

نامه های بدون آدرس

آموزش گام به گام خوراک و خوراک‌خوانی توسط وب‌لاگ‌نویسان فارسی

آگهي فروش برده

فید (خوراک) چیست؟ گوگل ریدر چگونه کار می کند؟

راه اندازی» خوراک فیدبرنری و خوراک شمار

سرنوشت عجیب !!

محاسبه مدت زمان زندگی شما ازروی تاریخ تولد شما

يك سال بعد از آتش سوزي مدرسه !!

مجوز نگرفتن رمان اسماعیل فصیح !!

مطالب اخير

جنوب

فراموشی

وزیر زن بجای آقای هلو !!

ابطحی

همیشه

اندوه

کمترین سرود

مایکل جکسون