![]() درین دنیا اگر سودی است با درویش خرسند است خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
تماس با من آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
با اینا خستگیمو در میکنم
خواندنیها
|
رها از رنج
آخر خط !!
هروقت احساس کردی به آخر خط رسیدی ... . . . . . . . از اتوبوس پیاده شو !!! |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 12:19 بعد از ظهر
خیلی سخته !!!
خیلی سخته که یه نقطه ریز باشی ته یه دره عمیق ... همه روی قله یه کوه ایستاده باشن ، خوش و خرم و خندون ... همه اونایی که میشناسی ... با هم بگن و بخندن و بنوشن و بخورن و گاهی هم از اون بالا برات بای بای کنند و تو هم در جوابشون لبخند بزنی ... همه شون باهات خوبند و مهربون ... و همه شون دوستت دارن یا حداقل اینو وانمود میکنند ... ولی هیچکدوم دستش رو به سمتت دراز نمی کنه یا طنابی آویزوون نمی کنه تا باهاش خودت رو کمی بالاتر بکشی ... همه تو رو همونطوری میخوان ... اون پایین ... در اعماق ...اگه یه وقتی یکیشون رو به اسم صدا کنی ، فوری با خودش فکر میکنه که ازش چیزی میخوای... درخواستی داری... اونوقته که خودش رو میزنه به اون راه... طوری روشو برمیگردونه انگار که صداتو نشنیده... و باز هم لبخند میزنه... لبخند تصنعی تهوع آور... اگه یه روز نباشی هیچکی سرش رو پایین خم نمی کنه تا ببینه کجایی ... یا چی به سرت اومده ... اون بالا همه شاد شادند... هیچکدوم زحمت اینو هم به خودشون نمی دن که اسمی ازت بیارن یا از همدیگه خبرت رو بگیرند... آخه چه فرقی میکنه براشون... تو چیزی به جز یه نقطه ریز نبودی ... یه نقطه ریز ته یه دره عمیق ... |+| نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 11:59 قبل از ظهر
سه شنبه خط خطی
از همین حالا میدونم عصر روز سه شنبه چه غم کشنده ای در انتظارمه ... وقتی رفیق قدیمیم از دیدارم برمیگرده و منو با یه دنیا حرفهای نگفته و انبوه اطلاعاتی که توی مدت دیدارمون تند تند و پشت سرهم به سر من آوار کرده تنها میذاره ... میدونم چه غروب دلگیری میشه وقتی بعد از یک سال دوری همه اون کسایی رو که زمانی در کنارشون بودی دیدار کنی ، ببینی همشون انسانهایی شدند برتر و بهتر از یک سال پیش ... اما تو همون هستی که بودی ، شاید هم کمی کمتر ... خوب میدونم که چطوری بغضم رو از بچه ها پنهون کنم ، از همین حالا میدونم چه جوری پیروزیشون رو در کنارشون جشن بگیرم با خنده های قاه قاه ... میدونم چی خوشحالشون میکنه و یا چه حرفی بزنم براشون خوشاینده ... تنها چیزی که نمی دونم گریز از همه اینهاست ... |+| نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 12:40 بعد از ظهر
دولت گداپرور
این داستان واقعیست !!
یکی از دوستانم تعریف میکرد همکار پا به سن گذاشته و محترمی داره که در شرف بازنشستگی هست و پسر جوانی دارد که در یکی از دانشگاههای خوب کشور در رشته نسبتا خوبی تحصیل کرده و خدمت مقدس سربازی را هم به پایان رسانیده و جویای کار است . از اونجاییکه پدره یه کارمند ساده بوده با یه درآمد بخور و نمیر کارمندی ، پس طبیعتا سرمایه آنچنانی نداشته که بتونه در اختیار فرزندش قرار بده . برای کار در شرکتهای خصوصی و حتی دولتی هم نیاز به داشتن یه پارتی گردن کلفت هست که ظاهرا این آقا در میان اقوام و آشنایان همچین کسی رو نداشته که ازش کمک بگیره ... خلاصه همکار دوستم هم خیلی ناراحت بوده از اینکه پسرش بیکار هست و نمی تونه کاری براش انجام بده و ... تا اینکه خبر سفرهای استانی رئیس جمهور و داستان جمع کردن نامه و حاجت !! گرفتن خیلی ها از همین طریق رو میشنوه و تصمیم میگیره که درد دل یه پدر رو که جوونش بیکاره و از بیکاری به بدبینی و افسردگی و ... دچار شده رو با رئیس جمهور محبوب و عدالت گستر در میون بذاره و ازش تقاضا کنه توی یکی از ادارات کاری برای پسرش دست و پا کنند !!! با هزار امید و آرزو نامه رو مینویسه و به ستاد جمع کردن نامه ها !! میده . این جریان مال ۲ سال قبل بود که رئیس جمهور دور اول سفرهای استانیش رو آغاز کرده بود . از اون موفع تا حالا هیچ خبری از جواب نامه همکار دوستم نبود و این بنده خدا هم دیگه نا امید شده بود تا اینکه ... دور دوم سفرهای استانی رئیس جمهور آغاز میشه و دوباره نوبت به استان ما میرسه !! دوستم تعریف میکرد که دقیقا یکی دو هفته قبل از سفر مجدد رئیس جمهور برای همکارش نامه ای اومده که آقای فلانی ... مبنی بر درخواستتون از رئیس جمهور به این آدرس مراجعه کنید ... طفلکی کلی خوشحال و امیدوار شده و به همکاراش گفته برگشتم براتون شیرینی میگیرم و ... یه ماشین گرفته و سریع خودشو به آدرس رسونده ... بیچاره میگفته : اول باورم نشد ، فکر کردم آدرس رو اشتباه اومدم ... دیدم آدرسی که توی کاغذه آدرس کمیته امداده !! باز گفتم به دلم بد راه ندم . شاید میخوان اینجا به پسرم کار بدن !! خلاصه رفته تو و نامه رو نشون داده و بهش یه مقدار پول دادند و گفتند این رسید رو امضا کن !! بیچاره هرچی گفته بابا اشتباه شده... من تقاضای پول نکرده بودم . پسر من بیکاره ! میخواستم به وضع اون رسیدگی بشه ... بهش گفتن : ما نمیدونیم . این نامه ها رو به ما ارجاع دادند و گفتند یه مبلغی کمکشون کنید !!!! بیچاره بعد از یه عمر زندگی آبرومندانه ، اینقدر خجالت کشیده بود . پول رو گذاشته بود و اومده بود بیرون ...
بی هیچ حرفی قضاوت رو میذارم به عهده خوانندگان .... |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:58 قبل از ظهر
نمایشگاه کتاب
خیلی دلم می خواست چیزی در مورد نمایشگاه کتاب بنویسم . بنابراین با اینکه فکرم خیلی مشغوله و حواسم جای دیگه ای هست اینو مینویسم : اینقدر توی کار خونه و زندگی روزمره و اتفاقاتش غرق شدم که دیگه تاریخ رویداد مهمی مثل نمایشگاه کتاب هم به یادم نمیمونه ! چند روز پیش خیلی اتفاقی از رادیو شنیدم و یه نگاه به ساعتم انداختم ، دیدم بله چندروزی هم از افتتاحش گذشته ... دلم یهویی خیلی گرفت ... یه زمانی اونقدر وقت آزاد داشتم که توی مدت برگزاری نمایشگاه هر روز بعد از اینکه کلاسهای صبحم تموم میشد کیف و کتابم رو میزدم زیر بغلم و پیاده به سمت نمایشگاه میرفتم ، توی راه به ماشینهایی که توی ترافیک و ازدحام نمایشگاه گیر افتاده بودند و به صاحبان کلافه شون نگاه میکردم و به سبکباری خودم میخندیدم . از روی پل هوایی که رد میشدم نگاه کردن به چهره آدمها برام جذاب بود . عده ای میرفتند و عده ای برمی گشتند . همه جور آدم بود . دست فروشها هم که از غرفه دارها زودتر می اومدند و بساطشون رو پهن میکردند . کسی چه میدونه شاید از کتابفروشها هم بیشتر میفروختند . همیشه روز اول یه نقشه میگرفتم و سالنهایی رو که میدیدم ، علامت میزدم . همیشه از سالنی شروع میکردم که انتشارات امیرکبیر توی اون بود ... چه حالی داشت گم شدن میون اونهمه کتاب و تورقشون و ساعتها ایستادن جلوی غرفه های مختلف بی اونکه پاهات درد بگیره ... نمایشگاه مطبوعات دو روز کامل وقتم رو میگرفت . با اینحال دوست داشتم هر روز به اونجا سر بزنم و ببینم کی اومده و چه خبره ... سالن مبنا رو هیچگاه از دست نمی دادم ، سالن ناشران عربی برام یه کشف تازه و شیرین بود ... و چه لذتی داشت نشستن زیر سایه بون کنار استخر توی یه ظهر آفتابی و خوردن سیب زمینی داغ با سون آپ و تماشای آدمهایی که کتاب به دست از جلوی چشام می اومدند و می رفتند و عکسهای یادگاری می گرفتند ... فکر نمی کنم سیب زمینیهای سرخ کرده هیچ کجا به خوشمزگی سیب های نمایشگاه کتاب بوده باشه و همینطور کلوچه های نان رضوی ، بستنی مگنوم ، دلستر سیب و همبرگر ذغالی های هیچ کجا هنوز برام به اون اندازه خوشمزه نبوده !! آه ، دلم یکهو هوای اون عصرهای شلوغ و اون هیاهو و غوغا رو کرد ! آره ، اون روز که خبر رو از رادیو شنیدم خیلی دلم سوخت برای اینکه اونجا نیستم و همینطور توی همین فکرها بودم که یه دفه اسمی از مصلا شنیدم و یادم اومد چند سالی هست که نمایشگاه کتاب اونجا برگزار میشه به دلیل ترافیک ، فکر میکنم درست از همون سالی که من دیگه اونجا نرفتم ! کمی از عذاب وجدانم کم شد . با اینکه نمایشگاه کتاب در مصلا رو تجربه نکردم ولی خودم رو اینجوری راضی کردم که دیگه نمایشگاه به باحالی گذشته نیست و اون حال و هوای نوستالژیک رو نداره ! واقعا هم محوطه نمایشگاه بین المللی و اون سرسبزی و فضاش یه حال و هوای دیگه ای داشت . ذهن آدم رو باز میکرد . الان واقعا دوست دارم بدونم احساسم درسته ؟؟ اونایی که هردو رو تجربه کردند هم همین احساس رو دارند ؟؟ اونا هم دلشون برای اون قدیما تنگ میشه یا نه براشون فرق نداره نمایشگاه کتاب کجا باشه ؟؟؟ |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 7:8 بعد از ظهر
بیداری
اینقدر حالم گرفته میشه وقتی یه سریالی رو قابل تامل میبینم و براش وقت میذارم و هیچکدوم از قسمتهاشو از دست نمی دم ، به امید اینکه قسمت آخر اوج ماجرا و یه سورپرایز واقعی باشه ! ولی میشه سریال بیداری و آخرین قسمتش مثل یه سطل ماست روی سر بیننده میریزه !! واقعا بهرام عظیم پور دقت و وسواس قابل تحسینی در همه اجزای فیلم و فیلمنامه و انتخاب بازیگر و طراحی صحنه و نورپردازی و دکوپاژ و میزانسن و ... بکار برده بود ولی نمی دونم چرا پایان ماجرا رو اینقدر غیر قابل باور و مسخره تموم کرد . من همیشه سریال بیداری رو بخاطر نگاه واقع گرایانه اش به زندگی آدمها و احساساتشون به یکدیگر و تصویر واقعی و عمیقی که از تنهایی هر کدوم از اونها نشون میداد تحسین میکردم . برخلاف خیلیها که نوع بازی بازیگران رو سرد و بی روح می دونستنند و عقیده داشتند که میشد با بازیهای گرمتر ، احساسات رو بهتر به نمایش گذاشت . من این بازی سرد رو خیلی می پسندیدم . اصولا با حرکات و کلمات اضافه و اشکها و لبخندهای غلیظ و کش دار توی فیلمها و سریالها حال نمی کنم و همین سبک بازی سرد رو خیلی دوست دارم . یه جور آرامش بهم میده که حرکات اضافی و شلوغ پلوغ کردنهای بیخود اونو ازم میگیره . بیشتر از همه من عاشق اون قسمت از واقعگرایی داستان بودم که وحید ( با بازی هومن برق نورد ) داماد خوش تیپ و جذاب و سربراه خانواده که یک تنه همه مشکلات رو به دوش می کشید ، یه رابطه زیرزمینی با عروس سابق خانواده ، شادی ( با بازی بهناز جعفری ) برقرار کرده بود و از اون فسمت به بعد روی دیگر چهره وحید که آدم منفعت طلب و حیله گری بود رو شد و به نظرم اگه او تا آخر داستان همون داماد خوب و مهربون باقی میموند داستان یه چیزی کم داشت . کلا همه آدمهای این داستان تنها بودند و هرکدوم به طریقی سعی در پر کردن این خلا داشتند . وجود بچه سینا این وسط خیلی جالب بود و کشمکشی که یر سر تصاحبش بوجود اومده بود . درصورتیکه یه بچه معمولی بود با یه ذهن پاک که هر بچه دیگه ای میتونست جای اون باشه ولی اصرار طرفین بخاطر داشتنش بیشتر از همه بیچارگی ما آدمها رو نشون میده وقتی که دیگه خودمون هیچی نشدیم و جوونی و عمرمون گذشت همه اهداف و آرزوهامون رو تو وجود یه بچه میبینیم . دوست داریم همه چیز رو براش فراهم کنیم تا کمبودی احساس نکنه ، براش آرزوهای بزرگ داریم ، می خوایم اون خوشبختی رو که خودمون پیدا نکردیم ، بدست بیاره ... و اغلب او هم در بزرگی میشه یکی مثل ما ... یکی دیگه از نقاط قوت سریال بیداری ریتم پرسرعت وقوع اتفاقات بود ، اتفاقاتی که پشت سرهم رخ میداد بی هیچ کشدار بودنی !! موسیقیش فوق العاده و نو بود ، صحنه ها چشم نواز و زیبا بودند ، دیالوگها مخصوصا قسمتهای شادی و وحید بسیار جذاب بودند . درکل سریال خوبی بود اگه پایانش کمی اندیشمندانه تر بود ... |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 11:50 قبل از ظهر
...
سریع بران ، جوان بمیر ...
|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 ساعت 12:53 بعد از ظهر
|