تبليغاتX
رها از رنج
رها از رنج
پشیمونی

تا بوده همین بوده ... اونجا که باید میرفتم ، ایستادم ... یک لحظه ضعف اعتماد به نفس ، قدرت تصمیم گیریم رو مختل کرده ! همیشه هم این تصمیمات سرنوشت ساز فقط به اندازه یک لحظه ، زمان لازم داشته . اصلا آدم تصمیم گیریهای خوب سریع نیستم . اگه زمان کافی داشته باشم خوب می تونم همه شرایط رو تجزیه و تحلیل کنم و قوتها و ضعفها رو بسنجم و در نهایت تصمیمی بگیرم که پیش وجدان خودم راضی باشم ولی در لحظه ، نه ... هیچوقت تصمیم گیرنده خوبی نبودم . همیشه بعد از ایستادن پشیمون شدم و وقتی به خودم اومدم که یه نفر دیگه جای منو گرفته ... و اغلب اون یه نفر همون آدم ضعیفی ( به لحاظ توانایی در اداره اون موضوع خاص ! ) بوده که خودم از روی شکسته نفسی و یا دلسوزی خواستم بهش میدون بدم ... و بعدها همون آدم برام یه شاخ بزرگ شده !!! 

همیشه سعی کردم خودمو مجاب کنم که تصمیم گیریهام کاملا عاقلانه و در جهت اهدافم بوده و در راه این خودفریبی بزرگ هم از هیچ کوششی فروگذار نکردم . اگرچه تا مدتها یه وجدان درد شدید وقتی صبحها از خواب بیدار میشدم اولین چیزی بود که مثل پتک مغزم رو میکوبید . ولی همیشه سعی میکردم اعتماد به نفس نداشته ام رو تقویت کنم و به خودم بگم تو دوباره می سازیش ... اما راستشو بخواین اینا همش حرفه . شاید تصمیم نابجام اون لحظه زیاد زشتی خودش رو نشون نده ولی ۱۰ سال بعد وقتی که من هم انرژی و هم زمان رو از دست دادم ، یکجور خیلی بدی بهم دهن کجی میکنه . وقتی شکست رو به معنای واقعی حس میکنم با خودم میگم دیگه اینقدر سریع تصمیم نمیگیرم ... ولی گریزی نیست ... بعضی وقتا توی زندگی ، تو فقط یه لحظه فرصت داری که میون رفتن و ایستادن یکی رو انتخاب کنی . هرچند که ضربه ایستادن رو نه الان که ۱۰ سال بعد میخوری ...

گاهی وقتا با خودم فکر می کنم اون آدمی که جای منو گرفته چه کار خوبی انجام داده که خدا اونو مستحق این پاداش عظیم قرار داده ... 

|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 11:18 قبل از ظهر |

arabian or persian مسئله اینست !!

شما هم حتما شنیدید این جریان arabian golf رو توی google earth ... عکس العمل صدا و سیما درباره این قضیه خیلی برام جالبه !! در حالیکه دولت و متولیان جمهوری اسلامی هیچ واکنشی نسبت به این تحریف آشکار و موهن نشون ندادند ، رادیو و تلویزیون دولتی همینطور دست به دامن ملت شده که تو رو خدا بیاین امضا بدین و ... تا حالا فلان قدر امضا جمع شده و فلان قدر امضا کم داریم تا حقمون رو از جامعه جهانی بازپس گیریم و ایرانی بودن خودمون و خلیجمون رو به همه جهانیان اثبات کنیم ، چرا که ایرانی همیشه در صحنه هست و همیشه از جان و مال و اینترنتش !!! در راه حفظ و صیانت وطنش دریغ نداره و با جمع کردن یک ملیون امضا مشت محکمی بر دهان آمریکای جنایتکار که همانا پشت پرده google هم هست و نمی خواد ایران و ایرانی رو سرافراز ببینه و به همین دلیل با اهداف از پیش تعیین شده دست به چنین سیاست خصمانه و مزورانه ای بر علیه ملت شهیدپرور ایران زده ، بزنید !!

و هر دو ساعت یه بار ، توی اخبار یا یکی از برنامه هاشون ، باربط یا بی ربط فرقی نمی کنه ،داستان رو یه جوری به مردم حالی می کنند که موضوع خیلی حیثیتیه و اگه اینترنت ندارید برید کافی نت سر محله تون !! و به دوست و فامیل و آشنا و همسایه و بقال سرکوچه هم خبر بدید که نکنه از ثواب عظیم این عمل خداپسندانه جا بمونند ...

خلاصه که ملت بشتابید که دولت نه حس و حالشو داره و نه اصولا وقتی برای پرداختن به اینجور مسائل کوچیک و پیش پا افتاده ای که با جمع کردن امضا از ملت غیور برمیاد ...

و من الله توفیق ...

 

پی نوشت : اگه خواستید امضا کنید ، برید اینجا ...

 

|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 ساعت 12:55 بعد از ظهر |

بازگشت

موهام رو کوتاه کردم ... و به خود خودم برگشتم !! چند سالی بود که اون موهای بلند دمب اسبی رو همراه خودم میکشیدم . بی اونکه دوستشون داشته باشم... شاید بخاطر فرار از گذشته بود ، گذشته ای با موهای کوتاه ... ولی موهام رو کوتاه کردم ... و حالا وقتی جلوی آیینه می ایستم ، خودم رو می بینم ، خود خودم رو ... اون خودی که همیشه دوستش می داشتم به من برگشته ، خودی که مثل پرنده ها در انتظار حادثه هست ، حادثه ای که باهاش سالها رو سپری کنه ، بین علفها گم بشه ،دستهاشو تاب بده و بی خیال و آزاد آواز بخونه ، آوازهای زهردار غمگین ... من دوباره همون خودم ، همون خودی که بی شراب مست میشه ... و هیچکس نمیدونه که چی مستش می کنه و مستیش تا کی دووم داره ... خودی که تموم باورش به اندازه یه قاب عکس کوچیکه و دلش برای گنجیشکهایی که میمیرند میسوزه .  من دوباره همونم ، همونی که وقتی یه عالمه غم به دلش هجوم میاره ، یه آهنگ اوپس اوپس میذاره و میپره بالا و پایین و موهاشو به اینور و اونور تاب میده ، درست مثل نوجوونیاش ، و حالا دیگه هایده و آهنگهای قدیمی Ace of base هر دو به یک اندازه غمگینش میکنه ... و به یک اندازه اونو به فکر فرو میبره ... همون خودی شدم که همیشه عاشق گم شدن توی کوچه های پیچ در پیچه و همیشه در اضطراب رسیدن آخرین روز نوروزه ، روزی که براش سعدترین روز دنیاست !! خودی که هنوز قوی و محکمه ، حتی اگه از درون متلاشی بشه ، پوسته اش یه دونه خش هم برنمی داره ...

دیگه حتی اگه همه دختران زیبای دنیا هم موهاشون رو بلند کنند ، حتی اگه هنوز کسی باشه توی دنیا که فکر کنه موی کوتاه خیلی جواد و بی کلاسه !! من دیگه هیچوقت نمی ذارم موهام بلند بشه !!!

 

پی نوشت : مهرداد خیلی موهای کوتاه منو دوست داره ، شاید بخاطر دل او موهام رو کوتاه کردم و خداوند در جواب کار نیکم همینطور در حال پاداش دادنه ...

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387 ساعت 12:50 بعد از ظهر |

پشت شیشه تا بخواهی شب ...

یه زمانی ، قبل از اینکه به دانشگاه برم ، مثل حالا ، خیلی بی خواب بودم و ساعت ۱۲ ـ ۱ شب که همه اهل خونه می خوابیدند تازه سرشب من بود . اونوقتا یه رادیوی کوچیک داشتم که با خودم میبردمش توی رختخواب . یه برنامه ای بود رادیوجوان شبها پخش میکرد . اسمشو یادم نیست ولی یادمه مجریش مهران دوستی بود . برنامه جذابی بود و برای من حکم لالایی داشت . گوش میدادم تا نیمه های شب که آروم آروم خوابم میبرد ...

هنوزم شنیدن رادیو در شب برام جذابه . نمی دونم ، احساسهام هنوزم فرقی نکرده ... فکر میکنم شبها آهنگها غمگین ترند و صدای مجری ها در شب انگار یه زنگ و آهنگ رخوت دهنده و عزیز داره ... انگار توی صداشون همه عطرهای مست کننده دنیا رو با هم ریختند . الان دیگه مثل اونوقتا نمی تونم نیمه شب رادیو گوش بدم ولی گاهی پیش می یاد سفری و شبی در جاده ... و حال و هوای من وقتی جاده خیس باشه و شب صالح علا ، مجری محبوب من در رادیوپیام باشه و رادیو تصنیفهای قدیمی پخش کنه و من توی تاریکی و خلوت شب موهام رو به باد بدم و چای بنوشم و زمزمه کنم و جلومون فقط جاده نمناک باشه و اطرافمون فقط سیاهی شب ... دیدن داره ...

 

پی نوشت : به اینها بیفزایید لذت آشنایی با یه آدم همفکر رو ...

|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 9:44 قبل از ظهر |

بهاری
 

 اینم یه عکس بهاری از شکوفه های هلو ...

تقدیم به همه خوانندگان گل این وبلاگ ... 

 

پی نوشت : عکس از خودم !!

|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیستم فروردین 1387 ساعت 9:33 قبل از ظهر |

مشاعره

آلبا جان منو به مشاعره دعوت کرده با کلمات کلیدی صیاد و بدعهدی ... من اونقدر ترانه زیر رو دوست می دارم که نمی تونم در حضورش به هیچ شعر کلاسیکی فکر کنم ، با اینکه در شعرهای حافظ فراوونه کلمات بدعهدی و صیاد ...

چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم
ای طرفه نگارم
از دوری صياد دگر تاب ندارم
رفتست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگيرم نگرانم

از ناوک مژگان چو دو صد تير پرانی
بر دل بنشانی
چون پرتو خورشيد اگر رو بکشانی
وای از شب تارم
در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم
از ديده ره کوی تو با اشک بشويم
با حال نزارم

برخيز که داد از من بيچاره ستانی
بنشين که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شيرين به سخن باز گشايی
خوش جلوه نمايی
ای برده امان از دل عشاق کجايی
تا سجده گذارم

گر بوی تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثری هيچ نماند
جز گرد و غبارم

 

این ترانه رو با صدای علیرضا افتخاری اینجا بشنوید .

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 ساعت 9:58 قبل از ظهر |

سلامی دوباره ...

 خوب دیگه عید هم به خوبی و خوشی تموم شد و شهر دوباره رنگ تلاش و بدوبدو کردنهای روزمره به خودش گرفته . همه رفتن سر خونه و زندگیشون ، مسافرا به وطنشون برگشتند و چترهایی مثل من که هرروز از این خونه به اون خونه مهمونی دعوت بودند حالا باید بعد از ۱۳ روز بخور و بخواب آشپزی کنند . از وجنات پیداست عید خوب و پرباری برای بر و بچه های وبلاگنویس بوده ، از صبح به هر وبلاگی که سر زدم پر از مطالب خوندنی و جالب بود و به قول معروف همه با دست پر برگشتند . امیدوارم امسال ، سال خوبی برای همه وب نویسها باشه ...

 تاثربرانگیزترین حادثه نوروز امسال خبر درگذشت داوود اسدی بود . فکر می کنم سالهای ۷۳ و ۷۴ بود که ساعت خوش پخش میشد . اونموقع من اول یا دوم دبیرستان بودم . خوب بخاطر دارم وقتی دخترای همکلاسم به اقتضای سن و هیجانات خاص نوجوونیشون ، عکسها و پوسترهای رادش و عطاران و ... ( که توی فضای تلویزیون اون زمان واسه خودشون گل کرده بودند !!! ) رو دست به دست می چرخوندند . من از میون بازیگران ساعت خوش ، داوود اسدی محجوب و آرام رو دوست می داشتم و به جای جمع کردن عکس هاش ، نوشته هاش رو می خوندم . فکر می کنم از اون آدمایی بود که توی زندگیش خیلی رنج کشید و تلخی حس کرد . روحش ـ هر کجا که هست ـ شاد ...

 توی این سیزده روز عید هیچ روزی به اندازه سیزده بدر برام خوشایند و خاطره انگیز نیست . شاید بخاطر natural بودن و تازگی اش هست و اینکه هر آدمی دوست داره به اصل وجودیش که همون طبیعته برگرده . امسال هم سیزده بدر توپی داشتم . یه جای خیلی عالی وسط یه دشت سرسبز و تمیز و دست نخورده همراه با یه جمع صمیمی خانوادگی . کلی انرژی دادم و گرفتم . با تک تک گلها و سبزه ها چاق سلامتی کردم . هنوز با هم آشنا بودیم مثل روزهای بچگی ام ... و عکسهای خوبی هم گرفتم . می خوام از این به بعد از عکسهایی که میگیرم توی وبلاگم استفاده کنم .نمی دونم چه جوری میشه ، ولی اگه خوب شد ادامه میدم ... 

پی نوشت : این سریال مرد هزارچهره که ایام عید پخش میشد رو می دیدید ؟ موسیقی متنش رو بسیار دوست می داشتم !!

|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 11:12 قبل از ظهر |

سال نو مبارک

 

 

عید همه مبارک

 

 صد سال به از این سالها ...

 

|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه یکم فروردین 1387 ساعت 2:18 بعد از ظهر |