تبليغاتX
رها از رنج
رها از رنج
پست پایانی

این آخرین پستیه که در سال ۸۶ مینویسم . وقتی به عقب برمیگردم ، می بینم سال پرفراز و نشیبی رو پشت سر گذاشتم . موفقیتهای زیادی داشتم ، نمی دونم شکستی نداشتم یا اینکه شکستی رو به خاطر نمی یارم . درکل تجربه هایی بدست آوردم که میتونه برام مفید باشه . نمی دونم سال دیگه این موقع نگاهم به زندگی چه جوریه و با امسال چقدر فرق کرده فقط همینو میدونم که از عید پارسال تا حالا خیلی بزرگ شدم ، به اندازه چندین سال ...

دلم میخواد سالی که پیش رومه سالی پر از شادی و موفقیت برای من و همسرم و همه دوستان عزیزی باشه که درین مدت کوتاه باهاشون آشنا شدم... پیشاپیش سال نو رو به همه تبریک میگم و امیدوارم تعطیلات به همگی خوش بگذره ...

|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 2:9 قبل از ظهر |

آرزوها

دوست خوب و مهربونم موناجون از من دعوت کرده تا آرزوهام رو بنویسم . مونا عزیزم از دعوتت ممنونم ...

نوشتن از آرزوها تامل برانگیزه ، وقتیکه آدم هیچ آرزویی نداشته باشه . شاید این اصلا خوب نباشه که من توی این دنیا هیچ آرزوی دور و درازی نداشته باشم ولی همیشه از خیلی بچگی ، دوست داشتم مثل اون پروانه های بالای صفحه اینقدر آزاد و رها بودم که به هرجا دلم میخواست می پریدم ... می رفتم و از همه دور میشدم ... اونوقتا که بچه بودم فکر میکردم مثل قصه های مامان بزرگم یه شاهزاده اون دوردورا منتظر من نشسته که بپرم و برم پیشش ... الان اینقدر بزرگ شدم که بدونم هیچ شاهزاده ای در هیچ جاده دوری منتظر من نیست ولی هنوزم دوست دارم از قید و بند این دنیا رها باشم و سبکبار به هر کجا که خواستم پر بکشم .... شاید اونقدر بالا برم که دیگه هیچ چیزی اطرافم نباشه بجز اشعه های طلایی خورشید ... آه ... الان که اینا رو مینویسم میتونم احساس کنم که چقدر لذت بخش میتونه باشه این رهایی .... و وجودم پر از اشتیاقه ...

آرزوی خیلی مسخره ای به نظر میرسه ، لااقل درین دنیا ... ولی شاید توی دنیاهای دیگه حقیقت پیدا کنه ... به امید اون روز ...

اما منم میخوام فیروزه ، آلبا ، شیخ الشیوخ ، مونس و دوست جدیدم گجمو رو به نوشتن آرزوها دعوت کنم . امیدوارم دعوتم رو بپذیرند .

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 ساعت 12:16 بعد از ظهر |

اگه میدونید لطفا جواب بدید ؟؟!!

نه ، می خوام بدونم واقعا کجای دیگه دنیا به غیر از ایران وجود داره که از ۲ ماه قبل از انتخابات همینجور همه برنامه های تلویزیونی و رادیوییش بی ربط و باربط احساسات مردم رو برای شرکت در انتخابات تهییج کنه ... و از موضوعات خیلی ساده مثل خرید شب عید و ماهی قرمز و ... تا موضوعات بین المللی مثل تحریم و انرژی هسته ای و ... نتیجه بگیره که مردم همیشه در صحنه باید اینبار نیز همچون دفعات گذشته ، پرشورتر و انقلابی تر در عرصه انتخابات حضوری مقتدرانه داشته باشند تا حماسه ای دیگر بیافرینند و مشت محکمی بر دهان آمریکای جنایتکار و اروپای خیانتکار و کلا همه دنیا بزنند !!! چون چشم همه دنیا الان به انتخابات ایرانه و از این شر و ورا ...

واقعا دیگه حالم از این عبارات تکراری و کلیشه ای و مزخرف بهم می خوره . اینقدر تبلیغ می کنن و زیرنویس و رونویس و گزارش و تیزر و تبلیغ قبل از سریال و بعد از سریال و وسط سریال و .... پخش می کنن که آدم به خودش شک می کنه که واقعا نکنه خبریه که اینا دارن اینجوری بال بال می زنن ... جالب اینجاست که این برنامه ها و گزارشات تبلیغاتی شون یه روند تصاعدی هم داره و هرچی که به جمعه نزدیکتر میشی میبینی که درصد بیشتری از برنامه های تلویزیون و رادیو ، تبلیغاتی میشه و امروز و فردا هم که دیگه در اوج خودش هست و به غیر از انتخابات همه چی تعطیله ....

حالا جدای از این تفاسیر من واقعا کنجکاو شدم بدونم که آیا هیچ کشور دیگه ای توی دنیا هست که فارغ از نتیجه ، اینقدر برای شرکت مردم در انتخابات تبلیغ کنه ؟؟ 

یا اینکه مثل خیلی چیزای دیگه اینم خاص این مملکته ؟؟!!  

|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 11:13 قبل از ظهر |

خونه تکونی وبلاگی

اینم قالب جدید که به مناسبت اومدن بهار سبزه ... اگرچه قالب قبلی رو با اون رنگ سرد یخی اش دوست تر میداشتم ! ولی خوب حالا یه مدتی هم اینو تحمل کنید تا ببینیم چی میشه ...

بلاخره وبلاگ هم مثل خونه به تغییر و نو شدن نیاز داره ... وقتی بهار میاد همه چی باید تازه باشه ...

راستی نظر بدید ببینم شما هم مثل من اونو بیشتر دوست داشتید یا اینو بیشتر دوست می دارید ...

|+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 4:31 بعد از ظهر |

فرصت

غیبت کوتاه من دلیلی نداشت بجز دوره تخصصی چند روزه ای که خیلی ناگهانی از اون مطلع شدم . ۵ روز پشت سر هم از ۸ صبح تا ۵ بعداز ظهر ... خسته کننده ولی مفید بود . تلاشهای این مدلی رو دوست دارم چون بهم فرصتی میده که گاهی خودم و تواناییهام رو بیازمایم . ضمن اینکه میتونم دوستان جدیدی هم پیدا کنم . توی همین کلاس با سه نفر هم دانشگاهی جدید آشنا شدم . دقیقا یک سال بعد از فارغ التحصیل شدنم قبول شده بودند ! تقابل عجیبی بود ... انگار سالها با هم فاصله داشتیم !!!

مدرس این دوره خیلی سختگیر و اخمو بود. برخلاف دوره های اینچنینی که صرف حضورت بهت گواهینامه میدن و امتحانی برگزار نمیشه یا اگه بشه حالت فرمالیته و تعیین سطح داره ، این یکی از همون روز اول اولتیماتوم داد که من امتحان میگیرم خیلی هم سفت و سخت !! البته همین حرفش باعث شد همه کلاس رو جدی بگیرن و منم با تمام تنبلی هام خوشحال از اینکه یه معیار و مقیاس مناسب برای سنجش تلاش و پشتکارم پیدا کردم ، تمام سعی خودم رو درین مدت کوتاه کردم تا همه اون اطلاعاتی که حداقل توی ۲ ترم دانشگاهی میگنجید رو چند شبه بریزم توی مغزم ... تمام وقت و انرژیم رو گذاشتم . میتونستم این دو روز تعطیلی برم مسافرت یا استراحت کنم ولی توی کلاس شرکت کردم و راضی هستم چون فکر میکنم کار مفیدی انجام دادم . دیروز هم خیلی شیک رفتم و امتحان دادم . خیلی به نمره ای که میارم خوش بین نیستم ولی اگه حتی حد نصاب لازم رو هم نیارم بازم خوشحالم از اینکه تونستم بعد از مدتها دوباره خودم رو بیازمایم ...

 

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 ساعت 11:31 قبل از ظهر |

امروز

امروز تولدمه ...

 روزی که واژه برای توصیفش کم میاد ...

 و من ترجیح می دم در مقابل عظمتش سکوت کنم ...

 

 بعد از پست : دیشب مهرداد منو به یه شام شاهانه ، یه گشت و گذار دل انگیز ، یه عطر گران قیمت ، یه نامه عاشقانه ، یه دسته گل نرگس و یه حال اساسی!!! مهمان کرد .

کاش همه روزا ، روز تولد بود ...

 

|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 0:0 قبل از ظهر |

خونه تکونی

 خونه تکونی ، بلاخره ، با مدیریت من و اجرای نرگس انجام شد !! مثل سالهای قبل یه جوری برنامه ریزی کردم که روز تولدم همه چیز مرتب و تمیز باشه و این برای خونه درهم و شلوغ ما ، جشن بزرگیه !! تا یکی دو هفته خونه برق میزنه و من و مهرداد خودمون رو مجاب می کنیم هرچیزی رو سر جای خودش قرار بدیم تا وقتی عمو نوروز به دیدنمون میاد وحشت زده و مستاصل نشه !!!

سبزه عید رو هم مثل سالهای قبل بعد از تولدم میخیسانم . زمان خیلی خوبی هست . کلا روز خوبی هست برای شروع هر کاری ... سمنو رو هم توی یه جام بلوری ریختم و گذاشتم کنار ... آخه سمنوهای خونه مادرجونم زود تموم میشه ، بس که خوشمزه هست ... دیگه چی میمونه ... سیر و سنجد که دارم ، سنبل و ماهی قرمز رو هم که دم عید میخرم ... فقط میمونه یه دل خوش که ایکاش اونو هم میشد از جایی خرید ...

 

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 11:45 قبل از ظهر |

بهترین ترانه ها
 

فیروزه عزیز منو  به بازی بهترین ترانه ها دعوت کرده . فیروزه جون بخاطر دعوتت ممنون ...

و اما ۷ ترانه ای که بنظر من بهترینه :

۱. ( spanish train ( chris de burgh

2 . کلبه من ( ابراهیم حامدی )

۳. یاور همیشه مومن ( داریوش اقبالی )

۴. چهارفصل ( زیبا شیرازی )

۵ . ستاره ( 7th music band )

۶ . ( Unbreak My Heart ( tony braxton  

۷ . سفرنامه  ( شهیار قنبری )

من هم مونا جونم ، کورال عزیزم ، شیخ الشیوخ ، deserter و کفشدوزک رو به بازی دعوت میکنم . چون خیلی دوست دارم بدونم ، چی گوش میدن ! امیدوارم دعوت منو بپذیرند ...

 

|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 0:0 قبل از ظهر |

...

چندان دخیل مبند

که بخشکانی ام از شرم ناتوانی خویش

درخت معجزه نیستم تنها یکی درختم

نوجی در آبکندی

وجز اینم هنری نیست

که آشیان تو باشم

تختت و تابوتت.

یادگاریم و خاطره اکنون

دو پرنده یادگار پروازیم

و گلویی خاموش یادمان آوازیم ...

 

 بعداز پست : هوا بس ناجوانمردانه ابریست ...

 

|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه هفتم اسفند 1386 ساعت 9:25 قبل از ظهر |

رویا

آیا تابحال رویایی داشتید ؟ یه تصویر ذهنی که کمی هم نزدیک به واقعیت باشه و برای تحققش بشه  تلاش کرد . منم مثل همه شما رویاهای زیادی دارم . رویاهایی که بعضیشون دور و دست نیافتنیه و بعضی توی دنیای امروز ممکن و قابل باوره . یکی از اون رویاهای دور و درازم که از بچگی باهام بوده ، داشتن یه خونه ویلایی قشنگ وسط یه باغ سرسبزه ... جایی که پرنده ها لابلای درختاش آواز میخونند و شاخه های بیدش با وزش نسیم ملایمی به این سو و آن سو میرن ... از پرسه زدن میون شاخ و برگای درختای جنگلی و کشف گیاهان و جانوران تازه لذت میبرم . همیشه وقتی خونه ای رو میبینم که با درختان محصور شده با خودم میگم خوش بحال ساکنینش ، هیچوقت احساس دلتنگی و بی حوصلگی نمی کنند . با خودم حیاط خونه رو تصور میکنم که چقدر با صفاست ، حتما حوضی و تختی داره و یه ایوون رو به حیاط ، که میشه ساعتها روش نشست و خوند و نوشت و از اینهمه سرسبزی لذت برد ...

یکی از تفاهمات من و مهرداد ، همین رویای داشتن باغچه خیالی هست ... هردومون برای رسیدن بهش تلاش میکنیم و حالا بعد از دوسال زندگی مشترک ، پول خوردامون رو جمع کردیم و ۵۰۰ متر زمین در یه جای خوش آب و هوا اطراف شهر خریدیم . میخوایم یه بنای کوچیک وسطش بسازیم و اطرافش رو دار و درخت بکاریم و باغچه ای و حوضی و ... خلاصه خدا تا نقشه براش داریم . نقشه ساختمونش رو هم قراره مهرداد خودش بکشه که دیگه کاملا به سلیقه خودمون باشه . میخوایم یه بالکون بزرگ و دلباز طبقه دومش بزنیم که تمام مناظر اطراف دیده بشه . آخه زمین روی تپه هست . جای قشنگیه . اگرچه ۵۰۰ متر برای اون رویای بزرگ شاید کمی کوچیک بنظر بیاد ولی برای خودمون ارزش داره چون برای رسیدن بهش داریم تلاش میکنیم و نمیدونید این تلاش چقدر لذت بخش و انرژی برانگیزه ....  

 

|+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه ششم اسفند 1386 ساعت 11:42 قبل از ظهر |

اسفند عزیز

اسفند رو دوست دارم چون ماه منه ! حال و هواش مثل حال و هوای من ، یه روز ابری و بارونیه ، یه روز بهاری ... و در تموم لحظه هاش عاشقی جاریست . ماهیه که همه دوسش دارند ، ماه انتظاره ... انتظار بهار ... و نو شدن ... با اینکه من بهار رو در سرتاسر لحظه هاش حس می کنم و حس قشنگ عاشق شدن رو مدیون بارونهای تند و زودگذرش ، آفتاب خندون و گرما بخشش ، نسیم ملایم و آرومش ، صدای قناریها و بلبلهاش ، بوی نم سبزه و علفهاش ،... هستم . همیشه دوسش داشتم چون منو به عید میرسوند به فرصت دوباره دیدار ... به شکوه پایانی تموم انتظاراتم ...

توی اسفند بدنیا اومدم . بیاد دارم که یه روز طلایی رنگ بود. خورشید با وجود سوز سرما میتابید . مثل جنگجویی که در آخرین لحظه های نبردش مطمئن از پیروزیست . بدنم خنک و لخت ( به فتح لام ) بود . انگار تازه از یه خواب عمیق ویرانگر برخاسته بودم . با اینحال چیزی از گذشته بیادم نمی اومد . شاید این موهبت خدا بود برای فراموشی تمام شکستهای تلخ گذشته و فرصت آغاز دوباره ... گرچه ناعادلانه مینمود ... ولی همین فرصتهای درد و رنج هم غنیمته ! غمت از هرچه شادی دلگشاتر ...

و بدین سان من یک یک اتفاقات مهم زندگیم رو در اسفند جشن گرفتم . هربار که فرا میرسه شادم . شاد از اینکه یک سال دیگه نزدیکتر شدم ! به نقطه تلاقی همه احساسهای پوچ و بیهوده با هر آنچه که حقیقت محضه ... شاید این شادی بی دلیلم هم دلیلی جز این نداشته باشه !

 

|+| نوشته شده توسط رها در شنبه چهارم اسفند 1386 ساعت 1:48 بعد از ظهر |

به تنها عاشق

دوستی ازم خواسته براش با دلیل بنویسم که چرا مردها بدبخت ترند !!!!

دوست عزیزی که نمی شناسمتون ، نمی دونم این ذهنیت که من فکر می کنم مردها بدبختند چه جوری در شما بوجود اومده ولی در جوابتون باید بگم بدبختی و خوشبختی و خیلی از حس های زندگی جنسیت ناپذیرند و صرف انسان بودن معنا پیدا می کنند . از دید من ، وقتی جسم و روح یه انسان ( زن و مردش فرق نمی کنه ! ) در بند و اسیر انسان های دیگه باشه و بخاطر اهدافشون از مسیر زندگی سالم و  انسانی خارج بشه ، می شه گفت که اون انسان بدبخته !! مثل خیلی از زنانی که ارزش انسانی خودشون رو نمی شناسند و یا مردانی که در برابر حقوقی ناچیز وادار به کارهای سختی می شن !!

اصولا بدبختی و خوشبختی مقوله پیچیده ای هست و نمیشه براش پارامترهایی خاص تعریف کرد . چون دیدگاهی که انسانها به زندگی دارند با هم متفاوته و دوتا انسان در شرایط مساوی می تونند احساسهای متفاوتی نسبت به زندگیشون داشته باشند .

این از مقوله خوشبختی... ، اما من زنها رو انسانهایی به مراتب کاملتر از مردها می دونم و معتقدم زنها در هر سطح از اجتماع ، علاوه بر عقل و منطق و سایر نعمتهایی که خدا به نوع انسان عطا کرده دارای یه انرژی و احساس خاص هستند که در وجود مردها نیست .گرچه گاهی متهم به احساساتی بودن می شن ولی اگه احساسات پاک اونها وجود نداشت باور کنید دنیا به این زیبایی نبود . شاید بارها اتفاق افتاده باشه وقتی مادرتون خونه نیست حس می کنید یه چیزی کمه ، خونه سوت و کوره ...ولی وقتی به خونه برمیگرده همه انرژیهای دنیا باهاش میاد !! بقیه زنهای زندگیتون هم شامل این اصل هستند . اون حس ظریف عاشقانه ای که خدا در وجود زنها نهاده مکمل قوه عقل اونهاست و همین از اونها انسانی کامل می سازه ، انسانی که در تصمیمات زندگیش فقط بر مبنای عقل و منطق خشک و بی اصالت رفتار نمی کنه بلکه زیباییهایی رو می بینه که وجود مرد از درک اونها عاجزه !!!

 

|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه یکم اسفند 1386 ساعت 9:10 قبل از ظهر |