تبليغاتX
رها از رنج
رها از رنج
just one last dance

از بچگی میونه ام با موسیقی خوب بود و ترانه های زیادی رو از اون دوران بخاطر دارم . اصولا خیلی زود ترانه ای رو حفظ می شم . گاهی فقط با یکبار شنیدن !! شاید بخاطر احساسی هست که موقع شنیدن به خرج می دم . از شنیدن لذت می برم و از میون ترانه هایی که گوش می دم ، اونایی محبوبم  می شن که روح نوازتر باشند . یعنی یه شعر عاشقانه با تاثیر عمیق ، همراه یک آهنگ رمانتیک تر از خودش بشه... اونوقته که منو دیوونه می کنه !! کاری هم ندارم که ترانه به چه زبونی خونده می شه ، ترکی ، انگلیش ، آلمانی ، عربی ، فارسی .... وقتی کاری اونقدر شاهکاره و اونقدر صدای خواننده بااحساس و تاثیرگذار شعر می خونه و فراتر از اون موزیک ترانه روح رو پرواز می ده ...

گاهی بعضی ترانه ها رو به قدری دوست می دارم که حتی اگه از عمرشون سالها بگذره با دوباره شنیدنشون گوئی در من احساسهای تازه متولد می شه ! یکی از اونها ترانه just one last dance  با صدای خانم sarah connor هستش که شنیدن اونو بهتون توصیه می کنم .کلمات ترانه حاوی برترین احساسات یک انسانه و خانم سارا با اون صدای غمبار و آهنگینش روح آهنگ رو با کلمات می آمیزه و حسی رو برام خلق می کنه که سالهاست با اون آشنا هستم . حسی معلق بین گذشته و آینده ... بدون هیچ تعلقی به زمان حال ...

ترانه رو می تونید از اینجا بشنوید و متن ترانه رو اینجا بخونید .

با اینکه لهجه sarah connor خیلی سلیس وشمرده هست ولی اگه کلمات رو بطور واضح نمی شنوید ، ترانه رو همرا با متنش بشنوید تا تاثیر اون رو عمیق تر دریابید !!

 

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 1:24 بعد از ظهر |

حقیقت

متن زیر اس ام اسی هست که چندی قبل بدستم رسیده بود . بخاطر تمثیل جالبی که داشت اینجا آوردمش ...

روزی دروغ به حقیقت گفت : دوست داری با هم شنا کنیم ؟ حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد .آن دو با هم کنار ساحل رفتند و حقیقت لباسش را درآورد . دروغ حیله گر لباسهای او را پوشید . از آن روز به بعد همیشه حقیقت عریان و زشت و دروغ در لباس حقیقت ، زیبا و فریبنده است ...

 پی نوشت : نمی دانم چرا بی دلیل غمگینم ... دلم می خواست توانایی تغییر همه چیز را داشتم ... تغییر همه چیزهایی که بی دلیل غمگینم می کند ...

 

|+| نوشته شده توسط رها در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 8:55 قبل از ظهر |

انقلاب

این روزها وقتی گاها تصاویر روزهای قبل از انقلاب رو از تلویزیون می بینم ، تصاویر تظاهرات مردمی که گاهی بانکی را آتش می زنند ، گاهی نرده های کنار خیابان را می کنند و با هر چه که دم دستشان برسد سنگر درست می کنند و اینها با صحنه هایی که از کانالهای آنورآبی ماهواره می بینم در هم می آمیزد ، صحنه هایی که تلویزیون ایران نشان نمی دهد . دختران و پسرانی که دست در دست هم سرود می خوانند . دخترانی بدون روسری ، پسرانی به سبک آنروزها هیپی ... با خودم می گویم آیا به خیابون ریختن همه این آدمها هدفمند بوده ؟ یا ناشی از نیاز به تخلیه هیجانات جوانی ؟

بعد یاد حرفهای معلم تاریخ دبیرستانمان می افتم ، وقتی تاریخ مشروطه را درس می داد از روی کتابی که مشروطه خواهان را استعمارگرانی می نامید که با تربیت رجال درباری و وابستگان به دربار مردم را تشویق و ترغیب می کردند به آزادی، برابری، برادری، قانون، پیشرفت و ترقی از نوع غربی ... معلممون اینو هم اضافه کرد که اونموقع یه عده از همین رجال ، مردم گرسنه و پابرهنه رو با وعده و وعید غذا و لباس به خیابونها می آوردن تا تحصن کنند و شعار مشروطه خواهی سر بدن ، آدمای پاپتی و بیسوادی که فکر می کردند مشروطه همین عدس پلویی هست که دم غروب موقع رفتن به خونه بهشون می دن ...

با خودم صحنه ها را مرور می کنم تظاهرات قبل از انقلاب ، راهپیمایی های بعد از انقلاب ، مردمی که هر شعاری از بلندگو پخش بشه سر می دهند . بی آنکه فکر کنند، بی آنکه بدانند یعنی چه ... می بینم چقدر این مردم بهم شبیهند ، مردم سالهای ۵۷ با مردمی که امروز با هر شعار تبلیغاتی و هر بوق و کرنایی ، احساساتی و جو زده می شن و به خیابونها می ریزند تا حماسه ملی بیافرینند ، با خودم می گم چند صد سال بعد یه روز توی کتابهای تاریخ بچه های ما هم می نویسند مردمی که در سالهای ۵۷ به خیابونها ریختند اصلا نمی دونستند انقلاب اسلامی یعنی چه ، اصلا نمی دونستند چی می خوان و برای چی انقلاب کردند ... همین مردم ۳۰ سال بعد از انقلابشون هم یه بار به عقب برنگشتند تا بیندیشند آیا راهی که دارن ادامه می دن درسته ؟ آیا به هدفهاشون رسیدند ؟ خوب معلومه که نمی پرسند چون از اول هم هدفی نداشتند ... چون اگر هم هدفی براشون فرض کنیم ، تنها پیش فرض ، براندازی یه دیکتاتور بوده بدون اینکه برنامه ریزی برای آینده داشته باشند ، تا دوباره این دوره تسلسل رو طی نکنند ...

 

|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 12:17 بعد از ظهر |

تجربه

حدودا  دو ماهی می شه که سمت جدیدم رو تحویل گرفتم . اوایل فکر می کردم که کارکردن در یه حیطه بزرگتر ، با افرادی که سالها تجربه کاری دارند خیلی سخت و پرتنش باشه . فکر می کردم که مدت زیادی طول بکشه تا بتونم جایگاهم رو پیدا کنم . همون اوایل چند اشتباه کوچیک هم ازم سر زد که ناشی از بی تجربگی بود نه ناآگاهی ... ولی اعتماد به نفسم رو از دست ندادم و با یه سیاست رفتاری کوچولو ، اجازه ندادم که زودهنگام مورد قضاوت قرار بگیرم . ناگفته نماند که خودم چقدر با وجدانم سر همین اشتباه مسئله داشتم که تو نباید همچین اشتباه تابلویی رو مرتکب می شدی ، اونم به این زودی ... درواقع از دید خودم لیاقت و تواناییم زیر سوال رفت ! ولی تونستم به خودم بقبولانم که یه آدم بی تجربه حق اشتباه کردن داره ! مگه بقیه آدمها اشتباه نمی کنند ، حتی آدمهایی به مراتب با تجربه تر از من .... 

حالا بعد از گذشت دو ماه دریافتم که تا خودم ، خودم رو به رسمیت نشناسم ، دیگری من رو به رسمیت نمی شناسه ...

|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 12:47 بعد از ظهر |

توفیق اجباری

تنها حسنی که قاط زدن بلاگرد داشت این بود که من تنبل رو وادار کرد یه اکانت توی بلاگرولینگ بسازم و خیال خودم و همه ساپورت کننده های وطنی رو راحت کنم و البته کار کردن با بلاگرولینگ رو هم یاد بگیرم که اگه راهنماییهای کورال عزیزم نبود معلوم نبود که الان سر از کجاها در آورده بودم ... کورال جان ممنون ...

اما از همه دوستانی که درین چند روزه تحمل به خرج دادند و لینک من رو از وبلاگهایشان حذف نکردند تشکر می کنم  از اونجا که بلاگرد رسما فاتحه خوند به همه لینکهام و من ناچار شدم که دوباره اونا رو بصورت دستی وارد کنم ، اگه اسم کسی از قلم افتاده لطفا یادآوری کنه تا ما اون دنیا شرمنده و مشمول ذمه ( درسته ؟؟ اینجور موقعها همینو می گن ؟؟؟ ) کسی نباشیم !! 

|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 12:12 بعد از ظهر |

خبر
 

   با سلام به همه دوستانی که لینکشون از کنار صفحه پاک شده ، نمی دونم چه بلایی سر این بلاگرد اومده ... ایشالا به زودی لینکهاتون رو خواهید دید !!

 

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 11:15 قبل از ظهر |

امید

                               شاید تنها راز زیبایی زندگی همین امید باشد ....

                                                   امید به ناممکن ...

 

 

|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 1:17 بعد از ظهر |

کدامیک ...

جدیدا نزدیک محل کارم یه کتاب فروشی پیدا کردم پر از کتابهای قدیمی و نوستالژیک آفرین ! تابحال چند بار از کنارش رد شده بودم و از بیرون نگاهی به ویترینش که از بالا تا پایین پر از کتابهای گردگرفته و زرد رنگه ، انداخته بودم . یه جور شلوغی و بی نظمی توی چیدن کتابها بود که منو مجذوب می کرد . هر بار که از جلوش رد می شدم ، سرم رو کج می کردم تا اطلاعاتی راجع به داخل مغازه پیدا کنم ولی نهایتا چیزی جز قفسه های بزرگی که انبوه از کتاب های قطورند چیزی نمی دیدم . تا اینکه  چند وقت پیش یه روز که سرم خلوت تر بود وقت اینو پیدا کردم که سری به کتابفروشی موردنظر بزنم . با چه ذوق و شوقی به طرف کتابفروشی رفتم و در دلم نقشه خریدن چندین کتاب دوست داشتنی رو کشیدم . وقتی وارد شدم در سمت چپ در یه پیرمرد لاغراندام عینکی رو دیدم که کلاهی به سر داشت و روی صندلی نشسته بود . سلام کردم و به طرف یکی از قفسه ها رفتم و اسامی کتابها رو مرور کردم . چندتاشون رو برداشتم و یه دیدی زدم . خم شدم و نگاهی هم به کتابهای طبقه پایین انداختم ، همونایی که کسی نگاشون نمی کنه . از اینکه با این همه کتاب تنها بودم احساس خوبی داشتم و پیرمرد هم ظاهرا ازاینکه من کتابهای عزیزش رو تورق می کردم ناراحت به نظر نمی رسید . تااینکه برای انتخاب و خرید کتاب سردرگم شدم و تصمیم گرفتم به همون چند عنوانی که از پیش در ذهن داشت بسنده کنم به طرف پیرمرد رفتم وخسته نباشیدی گفتم و اسم کتابهایی رو که می خواستم بهش دادم . اولین کتاب رو از پشت قفسه ای در آورد و به دستم داد . مشعوف شدم فکر نمی کردم که این کتاب رو داشته باشه . نگاهی به کتاب و مشخصاتش انداختم . کتاب چاپ سالیان اخیر بود . از اون دسته کتابهایی بود که پس از توزیع ، توقیف شده بود و نسخه هاش از کتابفروشی ها جمع شده بود . لبخندی زدم و به شوخی گفتم .قیمتش همینه که پشت جلده ؟؟ پیرمرد گفت : این قیمت که مال سالها قبله . اینجور کتابها هر سال می یاد روی قیمتشون و قیمتی گفت در حد عتیقه ... ( من هم البته انتظار یه قیمت بالا رو داشتم ولی نه دیگه تا این حد .... ) و در ادامه از خودش گفت که معلم بازنشسته ادبیاته و بخاطر عشق به ادبیات !!! اینجا رو راه انداخته و ... منم با حرکت سر : بله .... بله ....خوب شما هم حق دارید که گرون بفروشید ! در آخر هم عذرخواهی کردم و کتاب رو پس دادم و بیرون اومدم و از اونروز تاحالا دارم با خودم فکر می کنم . کدومشون بیشتر به فرهنگ و ادبیات این مملکت ضربه می زنند ، اون مسئول فرهنگی تصمیم گیرنده یا این معلم ادبیات بازنشسته ...

|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه دهم بهمن 1386 ساعت 2:34 بعد از ظهر |

من ...

کی فکرشو می کنه که من وقتی صبحای زود ، تند و تند لباس می پوشم و لیوان شیر داغم رو سر می کشم که برم سر کار ، یا ظهرها که با یه موسیقی لذتبخش توی آشپزخونه مشغول پخت و پز و آواز خوندن هستم ، وقتی عصرها آخرین تیپم رو می زنم و با مهرداد می رم گردش یا وقتی شبها  مثل یه خانوم شوخ و شنگ ، پامو انداختم روی پام و ناخونامو سوهان می کشم و به انتظار همسرم هستم ... ، قلبم از غم و اندوه سرشاره ...

 

|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 2:28 بعد از ظهر |

از سری کشفهای وبلاگی ....

تا حالا شده از خودتون بپرسید چرا وبلاگهای پرخواننده و مطرح ، پینگ نمی کنند ؟؟ برای من خیلی عجیب بود وقتی خیلی از این وبلاگها رو در ردیفهای پایین وبهای دیگه می دیدم . اوایل فکر می کردم پینگ کردن کار مشکل و وقت گیریه و بخاطر همین خیلیها اونو انجام نمی دن ! ولی بعد از اینکه کورال عزیز که جا داره اینجا ازش تشکر کنم ، پینگ کردن رو به بنده آموخت ! متوجه شدم که چه کار ساده و بانمکی هست این پینگ کردن ....

ولی این سوال به قوت خود باقی بود تا اینکه یه روز برای خوندن یکی از وبلاگهای محبوبم که اتفاقا دیر به دیر هم آپ می کنه ، چندین بار از اون بازدید کردم و اونجا بود که این جرقه در ذهن من پدیدار شد که شاید علت پینگ نکردن همینه !! چون اصولا وبلاگهایی که مرتب پینگ می شن رو فقط وقتی می بینیم که از آپ شدنش خبردار بشیم . ولی وقتی بدونیم وبلاگی پینگ نمی شه ، باید هر بار که کانکت می شی از اون بازدید کنی و خود این موضوع باعث می شه که آمار بازدیدکنندگان اون وب بالا بره ! اگه دقت کنید می بینید که بازدید از آمارگیر این وبلاگها هم اکثرا برای عموم آزاده ...

حالا نمی دونم چندتا از این وبلاگها چنین انگیزه ای دارند ، ولی اگه اینطور باشه ، انگیزه زیرکانه و هوشمندانه ای هست .

 

|+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 11:42 قبل از ظهر |

1 2 3

۱. این روزها بیشتر ترجیح می دم بنشینم و اخبار رد صلاحیتها رو بشنوم ، بی هیچ پیش داوری ....

۲. وقتی یه آهنگ رو دوست می دارم . اونو میندازم توی چرخه وینمپ و بارها و بارها اونو می شنوم ... اینقدر که ازش دلزده بشم و دیگه اون احساسی رو که بار اول داشتم ، نداشته باشم .

۳. خیلی خوبه که هنوز حس های دوران بلوغم در من نمرده !!

۴. یک سوال دارم در زمینه عکاسی ! از کی بپرسم ؟؟

۵ . خیلی خوبه که وقتی توی دلتنگی و تنهایی این خونه گم هستم ، با یه احوالپرسی ساده ، منو از غرق شدن نجات می دی !!!

|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 12:55 بعد از ظهر |

جوانی یا میانسالی

گاهی با خودم فکر می کنم کدوم دوره زندگی آدمی با اهمیت تر و سرنوشت سازتره ؟ دنیای شیرین کودکی ، دوران سبز بلوغ یا روزهای عاشقی ... تا همین چند وقت پیش فکر می کردم که هر چی اتفاق مهم و سرنوشت سازه ، که می تونه مسیر زندگی یه آدمو مشخص کنه توی دوران جوانیش اتفاق می افته و از یه سنی به بعد ، خط مشی زندگی آدم مشخصه و کمتر دستخوش تغییرات اساسی می شه . مثلا فرد می دونه که ازدواج می کنه و بچه دار می شه و بچه هاشو بزرگ می کنه و این سیر طبیعی برای همه آدمها دیر یا زود ( یکی در سن ۲۰ سالگی ، یکی در سن ۴۰ سالگی ) می رسه و زندگیشون رو از هر هیجان و اتفاق سرنوشت سازی مصون می کنه . اما جدیدا ، عقیده من کاملا برعکس شده و برخلاف قدیم که آدمای میانسال رو کاملا منفعل و پذیرنده سرنوشت به حساب می آوردم ، حالا اونها رو دارای احساساتی به مراتب پخته تر و انگیزه ای به مراتب بالاتر از جوانان برای دگرگونی سرنوشتشون می دونم .

 

|+| نوشته شده توسط رها در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 11:56 قبل از ظهر |

پنجشنبه و شنبه

روزهای پنجشنبه و شنبه همیشه محبوب من بودند و از اومدنشون همیشه مشعوف بودم ، با اینکه این دو روز برای من تفاوتهای اساسی دارند !

پنجشنبه رو دوست دارم چون آغاز تعطیلات آخر هفته هست . تمام صبح اون مال خودمه !! هر جوری که بخوام اونو می گذرونم . می تونم هروقت که بخوام از رختخواب بیام بیرون ، هر برنامه ریزی که دوست داشتم براش انجام بدم . خلاصه صبحای پنجشنبه رو بخاطر تنهایی و آزادیش خیلی دوست دارم . پس از یه هفته کار و مشغله های جورواجور برام مثل یه پاداش شیرین و لذت بخش می مونه !!

اما شنبه برام روز آغازه . آغاز یه هفته قشنگ دیگه . همونقدر که تعطیلی و خوشگذرونی رو دوست دارم ، کار کردن هم برام ارضاکننده هست . واقعا یه تعطیلی طولانی و دوری از فعالیت و محیط کاری خسته و بی حوصله ام می کنه . ساعات آخر روز جمعه رو به شوق شروع دوباره یه روز کاری سپری می کنم و صبح شنبه پر از انرژی ام ...

هر روز برای من یه پتانسیل خاص داره و هفته برای من ، یه بازه زمانی مناسبه برای مقایسه کیفیت زندگیم ! این هفته با اون هفته ...

|+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 ساعت 11:44 قبل از ظهر |

چرا ؟؟
- چرا نمی تونم ؟؟

    خودم هم نمی دونم !!

|+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 7:34 قبل از ظهر |

تفریح ساده من و تو

جاده ها همیشه لذت بخشند و تفریح ساده من و تو با جاده . هربار به دنبال یه تنوع جدید . مثل همیشه وقتی مامان و بابا و عمه و خاله و همه فامیل فکر می کنند توی این ساعات آخر شب من و تو توی خونه مون زیر پتوی گرم لالا کردیم . من و تو دست به یه مکاشفه جدید می زنیم . توی یه جاده برفی یخ زده تاریک پا می ذاریم برای کشف لذت تنها بودن و واقعا هم احدی توی جاده نبود . جاده صاف و صیقلی . اطرافمون درختهای بلند بی برگی که روی شاخه هاشون برف نشسته بود و تمام سطح زمین و هرچیزی که صاحب سطحی بود رو برف پوشونده بود برف دست نخورده تمیز ... ما در تاریکی و سکوت پیش می رفتیم . غیر از چراغهای جلوی ماشین هیچ منبع روشنایی وجود نداشت اما مهتابی که به برف می تابید روشنایی خیال انگیزی رو خلق می کرد . تو همه حواست به سرنخوردن روی یخهای جاده و من مثل همیشه مطمئن به وجود تو ُ، بی نگرانی ، شاخه های برفی ، کلبه های کوچیک روشن ، پرچینها و ... رو تماشا می کردم . اینقدر رفتیم که کوها در برابرمون پدیدار شدند . کوههای پوشیده از برفی که زیر نور ماه نقره ای شده بودند . خیلی زیبا بود . از ماشین پیاده شدیم . با اینکه سوز سرما زیاد بود اما از این منظره سیر نمی شدم . ما ، تنها و کوچیک در دامنه و مقابلمون چندین کوه عظیم و بلند ، و بالاتر از اونها ستاره های ریز و براق که توی آسمون سرمه ای و صاف بدون ابر از همیشه درخشانتر بودند و صدای سکوت شب ... چه منظره های بدیعی ...

 اینکه هیچ عکسی نگرفتم و ندارم مربوط می شه به تنبلی من در یادگیری عکاسی و گرنه چقدر زیبایی رو فقط در خاطرم ثبت کردم و برگشتم ...

 

|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه دوم بهمن 1386 ساعت 9:23 قبل از ظهر |

ری را

تازگیها موقع رانندگی ری را گوش می دم . خیلی شادم می کنه ... برخلاف مهرداد که معتقده سهیل نفیسی آهنگساز خوبی نیست ، من سبک آهنگهاش رو خیلی خلاقانه و نو می دونم ! به خصوص آهنگسازی شعر معروف پریا ( که داریوش عزیز هم قبلا اونو به صورت ترانه خونده بود ) به نظرم خیلی با روح ترانه پریا هماهنگه و اون حالت فانتزی شعر رو از بین نمی بره و به نسبت آهنگسازی که با داریوش کار کرده ، سهیل نفیسی کار جذابتری ارائه داده . جالبه که ترانه رقصم گرفته بود هم برای من همینطوره . شعر و آهنگ آنچنان با هم آمیخته . انگار نت ها هم در حال رقص و پایکوبی اند .... آهنگ کاملا منظور کلمات رو بیان می کنه ...

و ترانه های این آلبوم چنان بادقت و زیبا پشت سر هم قرار گرفتند که من گاهی هیچ تفکیکی بین اونها نمی بینم . انگار همه با هم یک داستان رو روایت می کنند ، داستان ری را ....

|+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 1:1 بعد از ظهر |