![]() درین دنیا اگر سودی است با درویش خرسند است خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی
تماس با من آرشیو مطالب آرشیو مطالب
جستجو
با اینا خستگیمو در میکنم
خواندنیها
|
رها از رنج
یک تجربه !
بلاخره کافه نادری رو تموم کردم. کتابی بود بسیار مزخرف ، بدون محتوا ، با یه نثر فوق العاده ضعیف ...
فکر می کنم نویسنده فقط اینو نوشته بود تا یه جوری عقده روشنفکرمآب بودنش رو خالی کنه و بگه بله، ما هم سری تو سرا داریم... سبک نگارشش که اصلا معلوم نبود ، فعل های درهم و برهم ماضی بعید و اصلا معلوم نبود فضا کجاست زمان کی هست. همه چیز بی ربط بود و شخصیت های گوناگون و زیاد کتاب انگار با هم هیچ نسبتی نداشتند و فقط معرفی می شدند تا بوسیله اونها نویسنده یه سری از اطلاعاتی که داشته یا بدست آورده رو ، رو بکنه و خودشو نویسنده خاصی جا بزنه ! خلاصه اینکه تجربه شد برام که این نشریات مثلا ماهانه جشن کتاب منبع خوبی برای معرفی کتابهای جدید و خوب نیست . |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 12:57 بعد از ظهر
آفریدگارم...
آفریدگارم ، یک قدم به سوی تو آمدم ! فراموش کردم که بنده سر تا پا گناه توام ، حتی بهش فکر نکردم، ثانیه ای هم فکر نکردم، فقط تعجیل کردم. نه سر از پا شناختم ونه پا از سر ! یک قدم به سوی تو اومدم .هیچوقت به خوابم هم نمی دیدم که اینجوری بشه . تو با اون همه بنده خوب و پاک و من با یه دل پر از گناه ! آخه چه جوری به هم می رسیم؟ اصلا به هم می رسیم ؟ یا اینم جزو اون آرزوهای دور و درازه، اینم یکی از اون بهانه هاست که من هنوز بهاش رو ندادم. خدایا چقدر دیگه بهم وقت می دی که آدم بشم؟ اگه نشدم چی؟ اگه مردم چی؟ اگه سبکبال به سوی تو نیومدم چی؟ خدایا تنهام. خونه پر از سکوته ولی من حضور تو رو از داغی صورتم حس می کنم! آفریدگارم ، یک قدم به سوی تو اومدم ، این قدمم رو ار سر صدق و اخلاص بپذیر ...
|+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 4:4 بعد از ظهر
بازی بوروکراسی
امروز بعد از ۶ ساعت بالا و پایین رفتن توی ادارات مختلف و از این اتاق به اون اتاق شدن و از این ساختمون به اون ساختمون رفتن به این نتیجه رسیدم که استعداد خاصی برای ارباب رجوع شدن دارم !
|+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 ساعت 1:35 بعد از ظهر
آسمون
تازگیها هنگام رانندگی فقط به قله های برف زده و آسمون نیلی که پر از تیکه های ابره نگاه می کنم ...
کی تصادف کنم ، خدا می دونه ؟؟!! |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 1:58 بعد از ظهر
درس زندگی
وبلاگهای مختلف رو می خونم چون برام جالبه تفاوت انسانها ، نوع نگاهشون به دنیا ، شیوه زندگی شون ، دردها و رنجها شون ، نوع بیان و عکس العملشون در شرایط مختلف ....
چون به سرنوشت انسانها علاقه مندم ، به فراز و فرودهای روحی شون ، با هر وبلاگ جدیدی که آشنا می شم سراغ آرشیوش می رم می خوام بدونم که انسانی که پشت این واژه هاست در گذر زمان چقدر تغییر کرده ، چه دغدغه هایی داشته ، چه امکاناتی داشته و حالا به کجا رسیده... واقعیت اینه که اینا همش درسه ، درسهایی عمیق و قابل تامل و برای من جذاب ! یه زمانی با تامل کردن توی زندگی آدمهایی که می شناسم . کسانی که در اطراف من زندگی و رشد کردند از دوست و فامیل و همسایه و کمی بعد هم دانشگاهی ، همه انسانهایی بودند که گذشته و حال و آینده شون برام جالب و عجیب بوده . گاهی که به همکلاسی هام فکر می کنم که مثلا فلان دختر خجالتی و کم روی کلاس الان واسه خودش کسی شده یا اون دختری که از همه زرنگ تر بود وهمه روش حساب می کردند چندان توی زندگی اش موفق نیست ! همه اینا برای من درسه ، درسهایی که باید خیلی پیش تر از این فرا می گرفتم ..... |+| نوشته شده توسط رها در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 1:25 بعد از ظهر
آینده مسخره
|+| نوشته شده توسط رها در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 0:45 قبل از ظهر
مقاومت
تمام دیروز بعداز ظهر تنها بودم و در تمام مدت یه نیروی عجیب مثل کهربا منو به طرف میز کامپیوتر می کشوند اما من مقاومت کردم و پشت کامپیوتر ننشستم تا با این اعتیاد دلنشین و جذاب وبگردی و کشف وبلاگهای تازه مقابله کنم.هر کار بیهوده دیگه ای انجام دادم ،کارهای خسته کننده و کسالت آوری مثل دیدن برنامه آشپزی شبکه vox !! ولی وبگردی (بر وزن ولگردی ! ) خیر !!
نتیجه اش این بود که امروز صبح که کامپیوتر رو روشن کردم دیگه اون هیجان قبلی رو نداشتم ! ( واقعا هم وبگردی یه نوع اعتیاده هرچی بیشتر آلوده اش می شی تشنه تر می شی براش ... )شایدم از این به بعد صفحاتی که برام جالبه رو پرینت بگیرم و بذارم توی کیفم و تو وقتای بیکاری بیرون از خونه بخونم ، شاید.... |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 12:37 بعد از ظهر
مضرات وبلاگ نویسی !!
از وقتی شروع کردم به نوشتن ، توی زندگی ام تغییرات زیادی رخ داده که بعضی هاشون خوب و البته بعضی هاش بد بوده !! خوباش ایناست : سحرخیز شدم ! دیگه شبا تا دیروقت بیدار نیستم و بی خوابی نمی کشم، کلا خوابم خیلی کم شده ، روحیه ام خیلی بهتر شده ،سعی می کنم خوش بینانه تر به زندگی نگاه کنم ،کتاب خوندن رو دوباره شروع کردم و بر خلاف این یکی دو سال اخیر که حتی یک صفحه کتاب هم نمی تونستم بخونم از بس که ذهنم مشغول بود ، الان دوباره مثل قدیما خوره کتاب شدم و از کتاب خوندنم لذت می برم و همه اینا فقط بخاطر نوشتنه ....
و اما معایب : مصرف کافئین و اینترنتم رفته بالا ، دیر می رسم سر کار ( بعضی وقتا اونقدر غرق خوندن وبلاگهای مختلف می شم که اصلا یادم می ره چیزی به نام ساعت هم وجود داره و گاهگاهی باید یه نگاه بهش بندازم ، وقتی که دیرم شده و می خوام لباس بپوشم ، با چنان سرعت برق آسایی از این اتاق و اون اتاق وسایلم رو بر می دارم ولباسام رو می پوشم که مجبور می شم دکمه هام رو جلوی در ببندم و مقنعه ام رو توی آینه ماشین درست کنم ) آشپزی و میز آرایی رو هم در کوتاهترین زمان ممکن انجام می دم و دیگه مثل سابق به موها و سر و صورت و لباس توی خونه ام نمی رسم که این یکی مهرداد رو شاکی کرده ... البته اینو بگم که تا وقتی مهرداد تو خونه هست پای کامپیوتر نمی شینم و وقتم رو با اون می گذرونم ولی خوب این وبلاگ نویسی و به تبع اون وبلاگ خونی همونجوری که به آدم انرژی می ده یه وقتی رو هم از آدم می گیره که توی زندگی تاثیر گذاره ، هر چند که به قول ناناز ، اینم واسه خودش یه دوره ای داره و تموم می شه !! ولی منم باید سعی کنم نظم گذشته رو به زندگی ام برگردونم تا به همه کارام برسم ... |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 9:43 قبل از ظهر
کتاب و کافئین !
دیروز با مهرداد رفتیم نمایشگاه کتاب . مثل همیشه لولیدن توی کتابها برام لذت بخش بود ! و البته مثل همیشه کمی هم با افسردگی همراه بود که چرا اینهمه کتاب هست که من هیچکدومشون رو نخوندم یا چرا اینهمه کتاب هست که من نمی تونم بخرمشون ؟؟؟ با اینهمه مبلغ قابل توجهی کتابهای جورواجور خریدم و از میون همه اونها یکی رو از همه بیشتر دوست می دارم . کتابی هست به نام هنوز در سفرم (به کوشش پریدخت سپهری و چاپ انتشارات فروزان روز ) که شامل یادداشتهای شخصی ، خاطرات، نامه ها و سفرنامه های سهراب سپهری عزیز هستش که البته لابلای صفحاتش خداتا عکس و نقاشی و دستخط از سهراب هست و یه مجموعه جالب و خیلی قشنگه ... طبق رسم همیشگی ام دیشب همه کتابها رو روی زمین پخش کردم و یکی یکی، پشت جلد هر کدومشون با خودنویس مشکی تاریخ و مکان خریدشون رو نوشتم و امضا کردم .با خودم فکر می کنم این کتابها چند سال بعد از من زنده اند و چند نفر بعد از من اونها رو می خونند ؟؟!!
چند روز پیش یه دستگاه تصفیه آب هم خریده بودیم . حالا دیگه می شه کتاب خوب رو با چایی شفاف نوشید... |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 9:59 قبل از ظهر
منو ببخش ، ناناز ...
نانازی من خیلی نگرانتم ! تو همین الان زیر تیغ جراحی هستی و من کیلومترها از تو دورم ! حتی پیشت نیستم تا بهت روحیه بدم . چقدر بدم !! هیچوقت واسه تو دخترخاله خوبی نبودم .وقتی که تنها بودی و بهم احتیاج داشتی ازت دور بودم . منو ببخش !! احساس حسرت و پشیمونی دارم .بعضی لحظه ها توی زندگی غیر قابل برگشته . من باید الان پیشت می بودم ، باید هرجوری که بود خودم رو بهت می رسوندم . باید همین یه بار که بهم احتیاج داشتی می اومدم تا یکم از اون همه محبت و مهربونی ات رو جبران کنم ولی من مثل همیشه دیر به خودم اومدم . درست وقتی که فهمیدم چقدر به وجود من نیاز داشتی عزیزم ... دیشب شب خیلی بدی رو گذروندم ، صبح که بیدار شدم بهت زنگ زدم ولی تو رفته بودی اتاق عمل و نتونستم باهات حرف بزنم . حالم خیلی خرابه ... جز اینکه برات دعا کنم و برای نبودن در کنارت حسرت بخورم چاره دیگه ای ندارم ...ناناز من ، خدا کنه حالت زودتر خوب بشه و دوباره صورت خندونت رو ببینم .... دلم خیلی برات تنگه...
|+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه هجدهم آذر 1386 ساعت 11:54 قبل از ظهر
آشنایی و دیگر هیچ !
لذت آشنایی با یه آدم مثل خودت ،مثل خود خود خودت ، با همون فکرها ، همون دغدغه ها ، همون رنج ها ...حتی اگه اینجا هم نباشه ، حتی اگه ندونی دوباره کی می بینیش ، تنها با این امید که شاید یکی دو سال دیگه برای همیشه موندنی بشه با اینکه خودش اصلا دوست نداره ،باز هم تسلی بخشه !!
واقعا این نوازش تارهای گیتار خاصیت ایجاد همزادپنداری داره ! توی یک آخر هفته خوب ، یک عدد به تعداد دوستان نداشته من اضافه شد !! و بر خلاف همیشه مهرداد از این اتفاق میمون راضیه !! خوب مثل اینکه من کم کم دارم خودم رو باز می یابم اگه این سیر صعودی دو مرتبه با نزول مواجه نشه .... |+| نوشته شده توسط رها در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 1:8 بعد از ظهر
خرید عروسی و...
دیروز سالگرد خرید عروسی من و مهرداد بود !! البته خیلی عجیبه که آدم تاریخ روزی رو که خرید عروسی رفته یادش بیاد ولی من خیلی خوب اونروز رو بخاطر دارم . چون صبح سر صبحانه بود که خبر سقوط هواپیمای سی ـ ۱۳۰ که حامل گزارشگران و خبرنگاران و بقیه عوامل تهیه گزارش از اون به اصطلاح مانور رو شنیدیم و همونجا بود که با ناباوری عکس پسرعموی مامان که جزو کشته شدگان بود رو هم روی صفحه تلویزیون دیدیم !! و با تلفن زدن و پرس و جو فهمیدیم که بله ، خبر حقیقت داره و اون مرده ... اون کوچکترین پسر عموی مامانم بود ، خیلی جوون بود و آدم شوخی بود . از اون جور آدمابود که همه دوسش داشتند و از بودن در کنارش لذت می بردند !
خلاصه حال همه گرفته شد و بخصوص مامان !! ولی به روی خودش نمی آورد ، ما هم چاره ای نداشتیم چون قبلا برنامه ریزی کرده بودیم که بریم خرید و مادر شوهرم اینا اومده بودند اصفهان . داشتیم حاضر می شدیم از خونه بریم بیرون که تلفن زنگ زد و خبر دادند که یکی از همکارای مامان که منم می شناختمش و بیشتر دوست حساب می شد تا همکار ، سکته کرده و مرده !! دوباره همه شل شدیم . مامان که اصلا رفت بیمارستان . ما هم مثل لشکر شکست خورده راهی خرید شدیم . حالا بماند که در طی خرید چه اتفاقات عجیب دیگه ای رخ داد . ولی برای من همیشه جالب بود تقارن این اتفاقات با هم و من اون موقع واقعا نمی دونستم که چه احساسی دارم . دوست داشتم که شاد می بودم ولی خبر مرگ ۲ تا انسان که می شناختمشون ،اونم خیلی غیر منتظره...درست زمانی که من دو دستی چسبیده بودم به دنیا ، اونا از دنیا و همه قشنگیاش دست شستند و رفتند ... روحشون شاد ... |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 11:20 قبل از ظهر
کافه نادری ...
ببین اولش مشکله ،خیلی هم مشکل ، اما وقتی روی یک موضوع تمرکز کردی، مدام بهش فکر کردی ، به خودت فشار آوردی که همینطوره که فکر می کنی ، چون خودت خواسته ای، چون اراده کرده ای،بعدش باز سخت تمرکز کردی و ادامه دادی ،آخرش احساس میکنی از درونت چیزی داره رشد می کنه ، رشدش را حس می کنی ، بعد می بینی که داری سبک می شی ، تمام وجودت سبک می شه ، طوری که دلت می خواد پرواز کنی، اون وقته که موفق شده ای ، یعنی مسئله ای که آزارت می داده ناچیز شده ...
از کتاب کافه نادری نوشته رضا قیصریه |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 ساعت 2:51 بعد از ظهر
جاذبه های خونه مادرجون !!
دیروز از ساعت ۵ عصر تا ۱۰ شب خونه مادرجونم( مامان بابام ) بودم ، چون مهرداد کار داشت و منم باهاش رفتم اونجا ،و می خواستم بعدش برم خونه مامان بزرگم ( مامان مامانم ) ولی بارون میومد و مهرداد هم ماشین رو لازم داشت و منم حوصله نداشتم توی سرما با تاکسی برم ، بخاطر همین موندم !!
خونه مادرجون یه خونه قدیمیه با یه حیاط دلباز و باغچه های سرسبز و یه ایوون وسیع رو به حیاط داره که تابستونا وقتی همه دور هم جمع می شن اونجا می شینند . جدای از درای چوبی و شیشه های رنگی خونه که حالت سنتی اونو حفظ کرده ، اونجا برای من محل خاطرات و به یاد آورنده بهترین لحظه های زندگیمه . مخصوصا مادرجونم زمستون که می شه کرسی می ذاره ومن عاشق اینم که زیر کرسی بخزم و خودم رو توی یه خلسه عمیق گم کنم . وقتی پاهام آروم آروم گرم می شه و من لحاف کرسی رو روی سرم می کشم انگار توی یه دنیای دیگه ام ، انگار هنوز متولد نشدم یا به اندازه تمام عمرم به عقب برگشتم ، تموم زندگی ام مثل یه فیلم قاطی پاتی از جلوی چشام رد می شه و از میون اونهمه کودکی هام خیلی واضح و شفافند، حتی نوزادی هام رو هم بخاطر می یارم ! مادرم رو می بینم که منو بغل گرفته و یه گوشه یی همین دور و برا نشسته و بقیه هم به نسبت جوون ترند ! بعد در خلال این یادآوری ها گوله اشکی هم از چشام سرازیر می شه . خیلی دیوونه ام ، نه ؟؟!! گذر عمر و اندیشیدن بهش خیلی غم انگیزه !! با خودم فکر می کنم ، خونه قبر هم شاید یه جایی مثل کرسی خونه مادرجون باشه ، با این تفاوت که زیر خاک خیلی سرده و منم خیلی سرمایی ام..... |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 12:12 بعد از ظهر
نرگس خانوم !
زندگی تلاش تلخی هست ، وقتی دیروز نرگس خانوم - زن میانسالی که برای کمک توی کارای خونه سر یه برنامه زمانی معین به خونمون می یاد - از خودش برام حرف می زد و همزمان کف آشپزخونه رو هم می کشید، دلم خیلی برای هردومون سوخت .برای اون که بخاطر یه مبلغ از دید من ناچیز و از دید اون قابل توجه ،باید خصوصی ترین جاهای خونه ما رو تمیز کنه !! و برای خودم که میون اینهمه خانمهای رنگ و وارنگ دوستان و آشنایان و فامیل با هیچکسی به اندازه اون راحت نیستم تا بتونم با خیال راحت (وقتی که اون همینطور کف آشپزخونه رو می شوره) ، فنجون چاییم رو روی اپن آشپزخونه بذارم و چای بنوشم و مثل یه دوست با اون حرف بزنم !!!
|+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 2:55 بعد از ظهر
غم و شادی !
دیروز مراسم سالگرد درگذشت یکی از آشنایان بود ، او یه دختر میانسال بود که ازدواج نکرده بود و با پدر و مادرش زندگی می کرد تا اینکه حدود ۲ سال پیش متوجه شدند که سرطان داره وتو این مدت چند بار عملش کردند ولی حالش روزبروز بدتر می شد تا اینکه بیچاره با وضع بدی مرد !!
دیروز که رفته بودیم مراسمش غم عجیبی منو گرفته بود ، با خودم فکر می کردم که واقعا سرنوشت چیه و آدما چقدر توی اون سهیم هستند ؟ چرا یکی باید همیشه توی خوشی باشه و یکی اینجوری بمیره ؟ براستی چه چیزی باعث شده که سرنوشت اون دختر اینجوری رقم بخوره ؟ البته اینو می دونم که دنیا محل رنج و سختی هست ولی هر چی فکر می کنم نمی فهمم چرا یکی باید بیشتر درد بکشه و یکی کمتر ؟؟ دیروز این خبر خوشحال کننده رو هم شنیدم که سارا خوش جمال تونست برای اولین بار بعد از انقلاب توی رشته تکواندو به مسابقات المپیک راه پیدا کنه و این خبر خیلی خیلی خوبی برای جامعه ورزشی بانوان بود که با همه محدودیتها و محرومیتهایی که ناشی از نگاه مرد سالارانه جامعه ماست ، یه دختر جوون بتونه توی مسابقات المپیک که آرزوی هر ورزشکاری هست شرکت کنه ... سارا جون از صمیم قلب برات آرزوی موفقیت دارم ، خیلی خوشحالمون کردی !! |+| نوشته شده توسط رها در شنبه دهم آذر 1386 ساعت 12:25 بعد از ظهر
کتابخونی !!
آخ جون هوا دوباره ابری شد !!
خیلی قدیما ( وقتی که یه دختر دبیرستانی بودم ) همیشه فکر می کردم راحت نوشتن و خوب نوشتن یه استعداد ذاتی هست و به هیچوجه جنبه اکتسابی نداره . اون زمان انشاهای خیلی خوبی می نوشتم و یه معلم ادبیات داشتم که ماه بود ، حرف نداشت ، خیلی برای زنگ انشا ارزش قائل بود و موضوع های خیلی خوبی می داد و براش مهم بود که انشات رو با حس و حال بخونی و این باعث می شد سر زنگ انشا یه رقابت شیرین وجود داشته باشه ! اون وقتا من جزو بهترین های کلاس بودم ، نوشتن رو خیلی دوست داشتم و به غیر از دفتر انشا و دفتر خاطراتم ، یه دفتر هم برای نگارش های گاه و بیگاهم داشتم که نه می شد اسم انشا روی اون گذاشت و نه خاطره و این دفتر محبوب بچه های کلاس بود و نوشته هاش دست به دست می گشت و خونده می شد ! نوشتن برام خیلی آسون بود ، خیلی راحت می تونستم کلمات رو کنار هم بچینم و به اونها روح و جون بدم . حالا که بعد از اینهمه سال به عقب بر می گردم ، می بینم اون نثرهای روان و سادگی گفتار فقط مرهون افراط من در کتابخونی و وام گرفته از نویسندگان بزرگی بوده که من اون زمان رمانهاشون رو می خوندم !! و حالا که بعد از مدتها دوباره به نوشتن روی آوردم ، می بینم که نمی تونم به راحتی و روانی چند سال پیش بنویسم و این نشون می ده که خوب نوشتن تا حدودی اکتسابی هم هست ، چون من الان حدود ۲ ساله که هیچ کتابی نخوندم و کتاب نخوندن من تاثیر خودش رو در نوشتنم گذاشته ، باید از بین کارهای روزمره یه وقتی رو هم برای کتاب خوندن اختصاص بدم ، باید دوباره کتابخونی رو شروع کنم .... |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه هشتم آذر 1386 ساعت 10:48 قبل از ظهر
ای همه آرامشم از تو ...
تنها نیرویی که می تونه ۲ تا آدمو بعد از یه سکوت طولانی ناشی از سوتفاهم به طرف همدیگه بکشونه و بهشون یه آرامش ملوسانه حاکی از نیاز بده ، عشقه !!
وقتی که از همه دنیا و آدمهای رنگارنگ اطرافت فارغ می شی و می بینی اون کسی که ازش خیلی دلگیری ، تنها کسی هست که مایه آرامش و اعتماد تو به زندگی هستش ، تنها راهی که پیش روته فراموش کردن همه تلخی ها و پناه بردن به همون کسی هست که دلیل همه شادی ها و غم هاته !! شازده شرقی برام نوشته تو یه جایی رفتی که نصف تاریخ فرهنگ وهنر ایران اونجا خوابیده ... آره و من اینو تا قبل از رفتن به اونجا نمیدونستم ، خیلی از بزرگانی که اونجا هستند و من اسمشون رو در پست قبلی ننوشتم ، کسانی هستند که خیلی از افراد اجتماع شناختی نسبت به اونا ندارند یا حتی اسم اونها رو هم نشنیدند و من برای خودم متاسفم که در کشوری زندگی می کنم که سیاستش نسبت به هنرمندان و بزرگانش ، بی تفاوتی و فراموشی (شاید از روی غرض ) هستش !!! |+| نوشته شده توسط رها در چهارشنبه هفتم آذر 1386 ساعت 1:53 بعد از ظهر
ظهیرالدوله !!
وقتی دلگیری و تنها ، غربت تمام دنیا از دریچه قشنگ چشم رو شنت می باره ...
ساعت سه ونیم عصره . مهرداد آروم و معصوم مثل یه بچه خوابیده و من دارم می نویسم . دلم هوای ظهیرالدوله رو کرده . گورستانی که یکبار بیشتر ( و اونهم از روی کنجکاوی ) اونجا نرفتم ولی فضای آروم و سکوت دلگیرش اینقدر برام آرامش دهنده بود که گاهگاهی دلتنگش می شم و دلم می خواد توی اون سکوت ساعتها بشینم و فکر کنم ...دیدار من از اونجا توی یک بعد از ظهر سرد زمستون بود . وتنها انگیزه دیدن آرامگاه فروغ ...بانویی که برای من مظهر عشقهای فناپذیر و گم بود !! پیدا کردن آرامگاه فروغ میون اونهمه سنگ کار سختی نبود . آدمهایی که گرد اون حلقه زده بودند بر خلاف تصور من ، همه آدمهایی معمولی بودند با ظاهری معمولی! یکی شمع روشن می کرد ، یکی شعر می خوند ، یکی قرآن می خوند ! وقتی کنار سنگ مزارش نشستم صدایی که همیشه از روی یک نوار شنیده بودم برام زنده می شد که شعر هاش رو با یه آوای حزن انگیز ، با متانت می خوند ،بر او ببخشایید ...،کدام قله ،کدام اوج ...،آن کلاغی که پرید...،همه هستی من.. ،جمعه ساکت...، آن روزها ...همه چیز برام رمز آلود بود . من، آدمای اونجا،اون بعداز ظهر غمگین ، آرامگاه فروغ ، رهی معیری، ایرج میرزا، روحالله خالقی، و محمدتقی بهار, ابوالحسن صبا, داریوش رفیعی, نورعلی برومند, قمرالملوک وزیری و ... خدا همشون رو بیامرزه .. |+| نوشته شده توسط رها در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 4:10 بعد از ظهر
عزیزم ، کمی بالاتر نشانه بگیر !!
روزایی که بارون می یاد ، روزای عجیبیه ...انگار که خدا با هر قطره بارون خیلی چیزای دیگه رو هم پایین می فرسته !بخاطر همینه که من زیر بارون رفتن رو خیلی دوست دارم . بارون بهم یه انرژی عجیب می ده . دلتنگی هام بزرگ می شه ، می شه اندازه تموم مردم دنیا، خودمو بجای همه می ذارم ، دوست دارم بدونم آدما چه احساسی نسبت به زندگی دارند ، دنبال چی هستند ، آخرش می خوان به کجا برسن ؟؟؟ یه حس عمیق دیگرخواهی در من شکل می گیره ، دلم به حال همه آدما می سوزه و از خدا می خوام همه رو رستگار کنه ....
ساعت هفت و نیم صبحه و من از زیر بارون می یام . رفتم مهرداد رو رسوندم سر کار و اومدم خونه . گرمای مطبوع خونه رو دوست دارم . دلم می خواد یه گوشه ایی لم بدم ، چای داغ بخورم و فیلم ببینم .ولی امروز تمرین دارم ... بزرگی می گه : قدرت جاذبه زمین همه چیز را تحت تاثیر قرار می ده ، اگه خواستی تیری به هدف بزنی کمی بالاتر نشانه بگیر !! |+| نوشته شده توسط رها در دوشنبه پنجم آذر 1386 ساعت 8:50 قبل از ظهر
کلاهی برای باران
سلام
هوا هنوز همونجور ابریه !! من اینجا هواشناسی باز کردم یا وبلاگ ؟؟ صبح خوبی بود ! مهرداد اومد دنبالم و رفتیم بانک مسکن که کارای وام رو انجام بدیم ... دیشب هم رفتیم سینما ، فیلم کلاهی برای باران ، فیلم خوش ساختی بود ، داستان فیلم روان بود و صحنه ها چشم نواز بودند . اگه این فیلم رو ندیدید حتما برید چون نسبت به بقیه فیلمهای ایرانی می شد با دیدنش لحظه های شادی رو گذروند ! بعد از سینما هم مهرداد پیشنهاد برگر ذغالی رو داد و منم که کلا آدم شکمو و تنبل در شام درست کردن هستم این پیشنهاد رو با جون و دل پذیرفتم . مرسی مهرداد جونم ، خیلی حال دادی !! راستی دیروز عصر که رفته بودم آرایشگاه ، یهو به سرم زد چتری هام رو هم کوتاه کردم . خیلی خوب شد . همه بهم گفتند خیلی بهت می یاد ! این آرایشگاهی رو که می رم خیلی دوست دارم ، خیلی با خانم مدیر آرایشگاه احساس راحتی می کنم چون زن خیلی مهربون و خوبیه و برخلاف آرایشگرهای دیگه از کار همکاراش ایراد نمی گیره و اهل غیبت کردن نیست !! و من اینجور آدمها رو تحسین می کنم . الانم این چتری های کوتاه، هی می یاد جلوی چشمام و نمی ذاره بنویسم ...تا بعد ... |+| نوشته شده توسط رها در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 11:13 قبل از ظهر
هوای ابری با رضایا !!
سلام
هوا هنوز ابریه ، ولی من بجای آهنگهای قدیمی و خاطره انگیز ، اینروزا با آهنگهای رضایا به اوج می رم ! نمیدونم چرا اینجوری شدم ، با اینکه کلا با این خواننده های عجیب و غریب وطنی( که مثل علف از زمین سبز می شن) اصلا حال نمی کنم ولی این یکی خیلی به دلم نشسته ! شاید بخاطر اینه که بر خلاف بقیه شون باسواده ، داره موسیقی می خونه و شعر و ملودی و تنظیم ترانه هاش هم کار خودشه و خوشگل هم می رقصه !!کلماتی که توی شعرهاش استفاده می کنه مثل عشقای دوره نوجوونی پاک و ساده هست ، وخودش هم اونا رو با یه احساس پاک می خونه ...وقتی آهنگ نازگل رو گوش می دم مثل دختر دبیرستانی ها می شم ، یه شور و حال دیگه پیدا می کنم ...می رم تو یه دنیای دیگه ... امروز صبح رفتم تمرین و بعد از اون دنبال کارای بانکی و دقیقا یک ساعت و نیم توی صف بانکهای مختلف بودم و در مورد فروش وام هم تحقیق کردم . فکر می کنم بشه یه کارایی کرد ! |+| نوشته شده توسط رها در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 1:11 بعد از ظهر
راه زندگی....
آخر هفته خوبی بود. دیشب که مادر شوهر و پدرشوهرم رسیدند و همه شام خونشون دعوت بودند و خلاصه همه دور هم جمع بودند .امروز ناهار هم که دوباره اونجا بودیم ! عمو جونم اینا اومده بودند و دیدارها تازه شد ...
بعد از ظهر هم رفتیم خونه مامان بزرگم و یکم اونجا نشستیم و بعد زدیم بیرون... از دیروز بعدازظهر هوا، لندنی شده !! یه مه ملایم و قشنگ همه شهر رو فراگرفته که البته هر چی از مرکز شهر دورتر میشی و به جنگلهای اطراف نزدیکتر می شی مه هم غلیظ تر می شه !!من و مهرداد هم توی این هوای مه آلود و قشنگ زدیم بیرون و دو تا باقله گرفتیم و نشستیم توی ماشین ( چون هوا خیلی سرد بود ) و تمام اطرافمون رو مه گرفته بود .درختها نزدیکمون بودند و تماشای عبور ماشینها از مه خیلی لذتبخش بود ، معین هم که واسه خودش می خوند و من و مهرداد هم گرم صحبت و باقله خوردن بودیم ،شیشه ها رو بخار گرفته بود و فضا رمانتیک شده بود ! حرف از گذشته ها شد و مهرداد یه حرف خوبی زد . گفت : زندگی پر از دو راهی ها و سه راهی های یک طرفه هستش ...راستم می گه خیلی از راههای زندگی غیر قابل برگشته و باید تا آخرش بری ... مثلا همین ازدواج راهی هست که اگه وارد اون شدی برات بازگشتی نیست حتی اونایی که جدا می شن هم نمی تونند عمر از دست رفته ، انرژی و احساس گذشته شون رو دوباره بدست بیارند ، پس اگه هنوز ازدواج نکردید ، مواظب باشید که جاده یه طرفه هست !!!! من و مهرداد جونم که تا آخر این راه یه طرفه با هم هستیم .... نتیجه اخلاقی این پست : سعی کنید چیزهایی را که دوست دارید به دست آورید وگرنه سرانجام ناچار خواهید بود چیزهایی را که بدست آورده اید دوست بدارید !!
|+| نوشته شده توسط رها در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 11:32 بعد از ظهر
بارونی !!!
هوا خیلی قشنگ وبارونیه !! من عاشق هوای ابری بارون و قدم زدن زیر اون هستم ( البته بدون چتر ! )
الانم با مهرداد رفتیم بیرون که برای مامانش گل و شیرینی بگیریم چون اونا تا چند ساعت دیگه می رسن ! بارون شر و شر می اومد ...و هنوزم ادامه داره ... دلم خیلی گرفته ! دوست دارم توی بالکون بشینم چای بخورم و زیبا شیرازی گوش بدم و به درختای سبزی که زیر نوازش بارون تازه می شن نگاه کنم ... پس فعلان بای بای .... |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 12:2 بعد از ظهر
مصائب آماتور بودن !!!
سلام
نمی دونم به چه علتی تمام ۵۰ خطی که نوشته بودم پرید !!! و به علت اینکه ساعت از ۲ نیمه شب گذشته و چشمای من دیگه داره آ لبالو گیلاس می بینه فقط اینو بگم که مهرداد برای من کتاب کافه نادری رو خرید !!!! بقیه اش سر یه فرصت مناسب !! شب بخیر .... |+| نوشته شده توسط رها در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 2:16 قبل از ظهر
|